ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *

قلم مهر

قدرت معنوی 8

خاطرات یک شاعر و خبرنگار کانادایی از دیدار با امام خمینی
قدرت معنوی 


قسمت هشتم و پایانی

قیانوس عشق
کسی را تصور کنید که به تماشای رقص «رادولف»1 و «بوری»2 نشسته است، یا کسی که بازی با شکوه تیم بسکتبال «کارولینای شمالی»3 قهرمان جام «ان.سی.ای.ای»4 را تماشا می‌کند، یا کسی که عاشق زیباترین زن یا مرد جهان شده است، یا کسی که «اورست» را فتح کرده است و یا کسی که در حالی‌که در «کلیسای وست مینستر»5 نشسته است، به آواز گروهی گوش می‌دهد، اما هیچ یک از این تجربه‌ها با آن‌چه آن روز برای من اتفاق افتاد، قابل مقایسه نبود، زیرا حقیقتاً درک جاذبه آیت‌الله خمینی، درک بالاترین حد انعکاس وجود خداوند در کالبد یک انسان بود.
من آن جاذبه و همه مفاهیم همراه آن را که در ذهنم شناور بودند، درک کردم. زندگی من شفاف شده بود و این تغییر، تحت تاثیر اسلام یا حتی هدف امام خمینی رخ نداده بود، بلکه به واسطه حقیقت مطلقی بود که در بینش و شخصیت امام خمینی جاری بود و خداوند خود، آموزگار من در این درسی بود که هنوز باید بیشتر‌می‌آموختم.
این تعالیم در قلبم نقش بستند و پس از ملاقات با امام خمینی، انسجام و یک‌پارچگی درونی‌ام، حتی قبل از آمدنم به ایران نیز بیشتر شده بود. حقیقت وجود خمینی، سطح بینش او و عظمت انسجام وجودی‌اش، حتی از اسلام نیز فراتر رفته بود. او تک تک سلول‌های حیاتی آفرینش را تحت تاثیر قرار می‌داد و همه آفرینش از او التیام می‌یافت. اما تنها انسان‌های سعادتمند می‌توانستند حقیقت وجود او را درک نمایند. و اما در مورد من، تجربیات گذشته و به ویژه بخش معنوی و شهودی زندگی گذشته‌ام، مرا برای چنین روزی آماده کرده بود.
و...


«کارل یونگ»6 یکی از معدود اندیشمندان برجسته غربی است که نقش و انسجام وجود آیت‌الله خمینی را درک و تحسین نموده است، زیرا یونگ، بیماری روحی انسان مدرنی را که تلاش می‌نمود خود را از اساطیر گذشته جدا سازد، به خوبی می‌شناخت. از نظر یونگ، این انقلاب تلاش ناخودآگاه جمعی برای برقراری توازنی بود که به واسطه خردگرایی روح انسان و عزیمت خداوند از جهان هستی بر هم خورده بود.
پاسداران انقلاب پس از شنیدن سخنانم، پیشنهاد کردند تا با امام یک ملاقات خصوصی داشته باشم. ممکن است این حرف برای خوانندگان نامعقول باشد، اما پس از آن‌که از وجود امام لبریز شده بودم و در حقیقت، پس از غرق شدن در اقیانوس عشق و قدرتش، به نظرم ملاقات شخصی با او غیرضروری بود. من همه آن‌چه را که خداوند می‌خواست به دست آورده بودم ـ یا حداقل احساس می‌کردم ـ ملاقات شخصی با امام به آن معنا بود که از امام بخواهم تنها به من توجه کند، اما می‌دانستم که وقت او بسیار گران‌بهاست و علاوه بر این، من پاسخ همه سوالات خود در مورد انقلاب و نقش او در این انقلاب را به دست آورده بودم.
بنابراین، درخواست ملاقات خصوصی با امام غیرطبیعی به نظر می‌رسید. با این وجود، می‌دیدم که با چه اشتیاقی این پیشنهاد را مطرح می‌کردند و می‌دانستم حتی اگر این ملاقات تشریفاتی باشد و حتی اگر نمی‌توانستم دیدگاه‌های فردی خود را با امام مطرح نمایم، اما باز هم این ملاقات موجب افزایش اعتبار من در غرب می‌گردید و فرصتی بود تا بفهمم آیا شخصیت امام در ملاقات‌های خصوصی با افراد تغییری می‌کند؟ بنابراین با پیشنهاد ملاقاتی که مترجم و راهنمایم، محمد عباس‌زاده با اشتیاق آن را پیگیری می‌نمود، موافقت نمودم.
از درب حسینیه به سمت مسیری که به خانه امام منتهی می‌شد، هدایت شدیم. تقریبا پس از نیم ساعت انتظار، به یکی از اتاق‌های خانه دعوت شدیم تا منتظر بمانیم. از ما خواستند کفش‌هایمان را در بیاوریم و بنشینیم و بلافاصله برایمان چای آوردند ـ در ایران همیشه چای برای پذیرایی آماده است ـ چند روحانی نیز در اتاق نشسته و منتظر اجازه ملاقات بودند.
در این اتاق هم حال و هوایی نشاط‌آور همراه با پاکی و تازگی حاکم بود. در مقایسه با فضای هتل، درست مانند آن بود که کسی جلوی دود اگزوز ماشینی نفس بکشد و بعد هوای پاک کوه‌های «هیمالیا» را تنفس کند. تا این اندازه بینش خمینی همه چیز را متفاوت ساخته بود و حال و هوای احترام و تعهد همیشگی بر محیط نیز تاثیر گذاشته بود. یکی از روحانی‌ها بدون هیچ توجهی، به طور مداوم سیگار می‌کشید و ظاهراً حتی در خانه امام هم اجازه سیگار کشیدن داشتند. اما حتی آلودگی دود سیگار نیز نمی‌توانست حقیقت غالب از آگاهی درون خانه را از بین ببرد.
تندباد انرژی
چشمانم را بستم و سعی کردم تنها از آرامش آن محیط بهره ببرم، این در حالی بود که برخی از روحانی‌ها با نگاهی ناباورانه از خود می‌پرسیدند که چگونه یک روزنامه‌نگار غیرمسلمان غربی اجازه ورود به محل اقامت امام را یافته است. طی چهارده ماه گذشته، بیشتر روزنامه‌نگاران غربی حتی اجازه ورود به ایران را نیز دریافت نکرده بودند؛ اکنون من این‌جا منتظر ملاقات خصوصی با امام بودم، و حقیقت معجزه‌انگیز شرایطم را احساس می‌کردم. تقریبا پانزده دقیقه بعد، با دستپاچگی اعلام کردند که امام به طور ناگهانی برنامه خود را تغییر داده است و قرار است دوباره به حسینیه بازگردد تا با گروهی از پناهندگان، دانش‌آموزان دبیرستانی و فقرای جنوب تهران ملاقات نماید. این یعنی ما نمی‌توانستیم ملاقات خصوصی داشته باشیم و باید او را در مسیرش به حسینیه ملاقات کنیم.
با عجله به سمت راهرویی که خانه را به حسینیه متصل می‌ساخت، رفتیم و همین که به انتهای راهرو رسیدیم، اعلام کردند که امام در حال آمدن است. وقتی خمینی از در وارد شد، دوباره تندبادی از انرژی الهی و قدرت عظیمی از عشق و هیبت که نشان دهنده هدف بزرگ و جهان شمول او بود، وزیدن گرفت. وقتی به من رسید، از محمد نام و ملیت مرا را پرسید، و وقتی هر دو دستم را بلند کردم تا او را لمس کنم، دستش را به سمتم دراز کرد.
برای لحظاتی دستش را محکم در دستانم نگاه داشتم و در همین حال صاعقه‌ای از قدرت تزلزل ناپذیرش در چشمانم درخشید. همان‌گونه بود که تصورش کرده بودم، در آن ده تا پانزده ثانیه‌ای که در سکوتی محض یک بار دیگر این اقیانوس بی‌کران از اراده‌ای متعالی را درک می‌کردم، چیزی برای گفتن وجود نداشت. او همان‌گونه بود که در حسینیه دیده بودم، تنها این بار جهان هستی به من نزدیک‌تر شده بود، اما در آن لحظه گویی صورت «یهوه»7 را می‌دیدم که در هیبت یک انسان ظاهر شده بود.
آرزو می‌کردم این لحظات ناب یکی شدن با او پایان نداشته باشد، گویی وجودم به حسی از انبساط‌پذیری هماهنگ و آرامشی رسیده بود که دیگر هیچ حس نیازی نداشتم. پیش از آن‌که مرا لمس کند، یا دقیقا هنگامی‌که دستش را با دو دستم محکم گرفته باشم از وجودش لبریز شدم. وقتی به او نزدیک‌تر شدم، کمال لایزالی که حقیقت وجود خودش بود، در خاطرم درخشید. به نظر می‌رسید سفرم به ایران به پایان رسیده بود؛ پس از آن‌که امام حسینیه را ترک کرد، من نیز می‌توانستم به خانه برگردم. اکنون که او را از نزدیک می‌دیدم، همه پاسخ‌ها به من الهام می‌شد.
امام هرگز خود را یک شخص نمی‌دانست و حتی همه کسانی که به او عشق می‌ورزیدند و همه کسانی که با او بودند، هرگز انتظار نداشتند که او خود را وجودی فردی بداند. او غیرشخصی و جهان شمول بود و به همین دلیل نسبت به همه آنان‌که از اسلام پیروی می‌کردند، مهربانی و از خود گذشتگی بی‌نهایتی نشان می‌داد. حتی در مدت زمان سخنرانی، متوجه پسرش احمد شدم که صورتش را به سمت پدرش گردانده بود و چنان به او خیره شده بود که گویی می‌دانست خمینی دیگر پدر او نیست، بلکه استاد، سرچشمه حیات خردمندانه و تجلی اسلام است. احمد چنان در او تامل می‌نمود که گویی اثبات این تفکر را در تناسب استوار امام مشاهده می‌کرد.
احمد آرامش زیبای خود را از توازن بی‌طرفانه پدرش کسب کرده بود و با از نزدیک نگاه کردن به پدرش، سرچشمه‌هایی از ذکاوت را در خود ایجاد می‌کرد تا به واسطه آن، تحرکات خاص کائنات را که ممکن بود در وجود یک انسان تجلی یابند و تجلی یافته بودند، دریابد. او شاگردی بود که تنها به استاد خود نگاه می‌کرد و در حقیقت نزدیک‌ترین شاگرد به استاد بود. پدرش فراتر از یک پدر بود، او پدر همه ملت ایران بود و خود را وقف همه مسلمانان در جای جای جهان کرده بود. و این همان حقیقت غیرشخصی خمینی بود که موجب از خودگذشتگی بی‌نظیر او نسبت به خداوند و اسلام می‌شد.
هنگامی‌که امام از کنار من عبور می‌کرد، دستش ـ دست چپش ـ را به سمت محمد دراز کرد و محمد با اشتیاق دست امام را بوسید. دست زیبایی بود، دستی که اگرچه کُهنسال اما هنوز سرشار از زندگی بود و بدون تردید، جای بوسه هزاران ایرانی بر آن نقش بسته بود. برای یک مسلمان، بوسیدن این دست یک موهبت الهی بود و محمد بعد از آن واقعه با اشتیاق در حالی‌که دستانش را جلوی من باز کرده بود گفت: «تا پایان عمرم، هرگز با این دست‌ها چیز زشت و ناپاکی را لمس نخواهم کرد.» وقتی به هتل بازگشتم، تعداد زیادی از مسلمانان از ملاقات خصوصی من با امام ابراز شگفتی کردند. آن‌ها از من می‌خواستند، دستانم را نشان‌شان بدهم و بعد با حسرت به دستانم نگاه می‌کردند و با اطمینان کامل می‌گفتند که این دست‌ها اکنون مقدس است!
از کوچه به سمت خیابان آمدیم تا با تاکسی به هتل برگردیم. احساس می‌کردم زمان و مکان تلاش می‌کنند تا به تدریج احساسات مرا کم رنگ کنند، اما همین که کمی توجهم را متمرکز می‌کردم، می‌توانستم نیرو و مفهوم کاملش، حداقل تفسیری از آن را در شرایط کنونی خود احساس کنم. احساس می‌کردم همه تنش‌هایی که تناقض‌ها و زیاده‌روی‌های ظاهری انقلاب در من ایجاد کرده بود، اکنون کاملاً از بین رفته‌اند. می‌دانستم که راز بزرگ انقلاب را کشف و درک کرده‌ام و می‌دانستم که در کتابی که در مورد ایران خواهم نوشت، از این راز سخن خواهم گفت.
اکنون این راز را بر ملا کرده‌ام. این راز، حقیقت این انقلاب است. البته کاملاً روشن است که افراد زیادی تصور خواهند کرد من دراین‌باره زیاده‌روی نموده‌ام یا گمراه شده‌ام؛ حتی ممکن است عده‌ای احساس کنند، من با این اثر از آرمان‌های آزادی و دموکراسی روی گردانده‌ام ـ دوستان زیادی دارم که با نظام اسلامی ایران کاملاً مخالف‌اند زیرا برخی از بستگان یا دوستانشان توسط این رژیم اعدام یا بدنام شدند و یا مورد آزار و اذیت قرار گرفتند ـ اما من هم‌چنان اصرار دارم، حقیقتی وجود دارد که هر فردی باید آن را مورد توجه قرار دهد. باید بحث‌ها و گفتگوهای مختلفی حتی اگر منجر به رد کردن این حقیقت شود، انجام گیرد و من در این کتاب همین کار را انجام داده‌ام.
و اکنون باید اعتراف کنم، همه مشاهدات بعدی من در ایران، با نگاهی به انسجام رهبر انقلاب همراه بود، بنابراین من برای برآورد و تشخیص مفهوم وقایع مختلفی که با آن‌ها مواجه می‌شدم، یک شاخص داشتم. وقتی در حضور امام بودم، آرزو می‌کردم که‌ای کاش همه سیاستمداران ملاقاتی با امام خمینی داشتند و البته هنوز هم این آرزو را دارم. امام خمینی پر جاذبه‌ترین رهبر سیاسی قرن بیستم است و البته شخصیتی چند بُعدی دارد. او یکی از معدود کسانی است که ملاقات با او زندگی مرا دگرگون ساخت. او در ایران از ارکان‌های مهم خداوند، یعنی اسلام و حقیقت عالی تسلیم شدن در برابر خداوند حمایت می‌کند.
پایان
----------------------
. رادولف جوزف لاورنس اشتاینر، فیلسوف، ادیب، هنرمند، نمایشنامه‌نویس، اندیشمند اجتماعی و بنیانگذار آنتروپوزوفی، آموزش والدورف، کشاورزی زیست‌پویا، داروهای آنتروپوزوفی و ریخت هنری نوین حرکات منظم بدن بود.
2. بوری مایر اشمیتس با همکاری رادولف اشتاینر، عناصر باقی‌ مانده از رقص کلاسیک را با سبک آزاد جدید ترکیب کرد و مجموعه واژگان تازه و پیچیده‌ای را به مجموعه واژه‌های رقص اضافه نمود.
3. کارولینای شمالی یکی از ایالت‌های جنوبی و سیزده گانه آمریکاست.
4. لیگ مسابقات سالانه بسکتبال که پس از لیگ ان بی‌ای پُرطرفدارترین لیگ مسابقات بسکتبال آمریکاست.
5. کلیسای تاریخی واقع در شهر لندن که به سبک معماری گوتیگ ساخته شده و مکان سُنتی مراسم تاج‌گذاری، ازدواج و تدفین شاهان و ملکه‌های انگلستان است.
6. کارل گوستاو یونگ روانپزشک و متفکر سوئیسی است که به ‌خاطر فعالیت‌هایش در روان‌شناسی و ارائه نظریه روان‌‌شناسی تحلیلی شهرت جهانی یافت. وی از پایه‌گذاران دانشِ نوین روانکاوی قلمداد می‌شود.
7. یهُوَه نام اختصاصی خدا در زبان عبری است که طبق روایت تورات، خدا در میقات موسی خود را بدان نام خواند.

آغاز هر کار مهمترین قسمت آن است.   (افلاطون)