ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *

قلم مهر

ی یار دیرین امام و رهبر ما
بودی قوام انقلاب و کشور ما
از انقلاب و از امام و از ولایت
تا لحظه‌های آخرت کردی حمایت
ای در سیاست از سیاسیون فراتر
وی در رفاقت از رفیقان با وفاتر
تو رهبر ما را سرور سینه بودی
یار قدیمی، دوستی دیرینه بودی
این دوستی بس با صفا و با ولا بود
آغاز آن از سرزمین کربلا بود
فرمانده میدان ایثار و شهادت
سر تا به پا، پا تا به سر، مجد و رشادت
یک عمر در راه هدف کوشیده‌ای تو
در گوشه زندان شکنجه دیده‌ای تو
شصت سال کوشیدی به موج رنج و آلام
در راه استقرار جمهوری اسلام
روح خدایت دلربایی را به تو داد
فرمانده کل قوایی را به تو داد
می‌خواست دشمن با ترور جانت بگیرد
یعنی تو را از جمع یارانت بگیرد
لطف خدا یارت شد و ناکام ماندند
در کار زشت خویش نافرجام ماندند
در آن قضیه روح حق دُر از لبش سُفت
با احترام و مجد و تکریم این سخن گفت:
ای هاشمی پاینده و تابنده‌ای تو
تا انقلاب ماست زنده، زنده‌ای تو
در دوره سازندگی ایثار کردی
کوشیدی و بیش از توانت کار کردی
دل‌های غمدیده بسی شد، شاد از تو
ویرانه‌های جنگ شد آباد از تو
چون مهر حق تابندگی را بر تو دادند
سرداری سازندگی را بر تو دادند
تو در تمام عرصه‌ها پیروز بودی
باهوش و با تدبیر و دشمن‌سوز بودی
در خطبه‌های جمعه‌ات شور آفریدی
جانی دگر بر پیکر اُمّت دمیدی
هم خطبه‌هایت درس عشق و شور می‌داد
هم وقت نومیدی امید و نور می‌داد
وقتی که از رزمندگان لب می‌گشودی
از دشمن و از دوستان دل می‌ربودی
دنیا سراسر محو آن توصیف می‌شد
صدام پست و لشگرش تضعیف می‌شد
در سوگ یار مهربان و باوفایش
فرمود رهبر، در پیام دلربایش
هم دشمنان را هاشمی ناکام می‌کرد
هم دوستان خویش را آرام می‌کرد
ای مرد ایمان و جهاد و استقامت
رفتی ولی در قلب ما ‌داری اقامت
فرمود رهبر، سخت باشد ماتم تو
شعله زند بر جان ما سوز غم تو
وا حسرتا! یکباره دل از ما بریدی
رفتی کنار مقتدایت آرمیدی!
جسم تو بودی بر فراز دست یاران
جسم عزیز فاطمه(س) شد تیرباران!
جسم تو را بر دوش جان، یاران نهادند
جسم حسین(ع) تشنه را عریان نهادند!
حسن هارونی از شهرستان آران و بیدگل

استاد سید محمدحسین شهریار در سال 1363 قطعه شعری را در وصف نمازجمعه‌های آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با عنوان «در پای خطبه‌ رفسنجانی» سرود و با دستخط خود برای امام جمعه موقت تهران فرستاد. پایگاه اطلاع‌رسانی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی متن کامل این شعر و دستخط استاد شهریار را منتشر کرد.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، پیش از ظهر روز بیست و پنجم شهریور ماه سال جاری در دیدار با اعضای ستاد برگزاری کنگره روز شعر و ادب فارسی، مرحوم شهریار را محوری بسیار مناسب برای جمع شاعران معاصر ایران دانست و با یادآوری خاطرات شعرگویی و شعر نویسی در زمان طلبگی، گفت: در مقطعی تمام کتاب الفیه ابن مالک را که دوره کامل نحو است، حفظ بودم که طی نامه‌ای به آیت‌الله العظمی بروجردی، این کتاب را به همراه قرآن کریم و منطق تفتازانی امتحان دادم. ایشان با شرح کامل آن خاطره که منجر به جایزه نقدی آیت‌الله بروجردی و برقراری شهریه شد، گفت: به شعر علاقه داشتم و کم کم که وارد عالم سیاست شدم، نتوانستم از ذوق و قریحه‌ام استفاده نمایم که البته یک بار با شعر شهریار آن جوشش در من زنده شد که شعری با مطلع «ای صفای تو رهنمون هنر/ شعرهایت پر از طلا و گهر» سرودم و برای ایشان فرستادم.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با یادآوری خاطراتی از دیدارهایش با مرحوم شهریار، گفت: از آذربایجان مردخیز، طبیعی است که شخصیتی چون شهریار برخیزد که بر قله شعر و ادب فارسی و ترکی می‌درخشد. وی با اشاره به عشق شهریار به بسیجیان مخلص دفاع مقدس، اظهار داشت: توصیفات عاشقانه شهریار نسبت به بسیجیان را خودم در جنگ می‌دیدم که واقعاً عاشق اسلام، ایران، تشیع و انقلاب بودند و مردانه می‌جنگیدند. رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، با بیان این جمله که «شهریار در تاریخ ایران جاودان است»، برگزاری کنگره روز شعر و ادب را کاری پسندیده خوانده و گفته بود: باید از این سرمایه بی‌بدیل قوم ایرانی برای معرفی بیشتر صفات ایرانیان در دنیا استفاده کنیم.
در این صفحه سروده استاد شهریار و سپس سروده مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی تقدیم شما خوانندگان گرامی روزنامه می‌شود.
***

ای غریو تو ارغنون دلم / سطوت خطبه‌ات ستون دلم
خطبه‌های نماز جمعه تو / نقشه حمله با قشون دلم
چه فسونی است در فسانه تو / که فسانه‌ است از او فسون دلم
با دلی لاله‌گون تو را گوشم /‌ای لبت لعل لاله‌گون دلم
چشم از نقش تو نگارین است / می‌نگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره می‌کند زنجیر / که به سر می‌زند جنون دلم
من هم از آن فن و فنون دانم / که جنون زاید از فنون دلم
وز مواعظ که می‌کنی آنگاه / صبر می‌زاید از سکون دلم
انقلاب من از تو اسلامی است / که حریفی به چند و چون دلم
گوهر شبچراغ رفسنجان /‌ای چراغ تو رهنمون دلم
کفه‌ای هم‌تراز خامنه‌ای / در ترازوی آزمون دلم
بازوان امام آنکه دگر / بی‌قرین است در قرون دلم
چشم امیدی و چراغ نوید / هم شکوهی و هم شگون دلم
در رکوع و سجود خامنه‌ای / من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او کز غیب / دست‌ها می‌شود ستون دلم
او به یک دست و من هزاران دست / با وی افشانم از بطون دلم
عرشیان می‌کنند صف به نماز / از درون دل و برون دلم
من برون نیم خدا داند / کاین صلا خیزد از درون دلم
دل مدیون سبک شود بارش / که ادا می‌شود دیون دلم
پیرم از چرخ واژگون و علیل / بشنو از بخت واژگون دلم
چون کمانی خمیده‌ام لیکن / تیر آهی است در کمان دلم
طوطی عشقم و زبان از بر / جمله ماکان و مایکون دلم
در ترازوی سنجشم مگذار /‌ای کم از عشق تو فزون دلم
درس من خارج است و حاشیه نیست / که دگر فارغ از متون دلم
درسی و بحثی از تن و جان نیست / دل به جانان رسیده چون دلم
شهریارم لسان هاتف غیب / شعر هم‌ شانی از شئون دلم
آیت‌الله‌ هاشمی رفسنجانی که به گفته خودشان تحت تاثیر صفای آن پیر روشن ضمیر ـ استاد شهریار ـ قرار گرفته بودند شعر زیر را در جواب شعر استاد و در همان وزن سروده‌اند. در این شعر، تواضع مثال زدنی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی در برابر امام خمینی، رهبر معظم انقلاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، بسیجیان و عموم مردم، تجلی فوق‌العاده‌ای دارد:
"‌ای صفای تو رهنمون هنر
شعرهایت پر از طلا و گهر
ادبت اسوه هنرجویان
هنرت جلوه گاه خوش منظر
پارسی گوی ترک کشورمان
همنوا ساختی سهند و خزر
همدلی رمز عزت ملت
همرهی راز قدرت کشور
عاشق اهل بیت پیغمبر
مادح فاتح دژ خیبر
عشق تو در « همای رحمت » تو
جلوه دارد به صورت اختر
که تماشا کنی خدایت را
در وجود ولی حق محور
از خدایت گرفته‌ای پاداش
که شدی رهرو ره حیدر
دعبل عصر ما که خود گوئی
طوطی عشقی و زبان از بر
طوطی اهل بیت را زیبد
خلعت هل اتی کند در بر
خطبه‌های من و نماز علی
در مسیر هدایت رهبر
می شود ارغوان ترا در دل
میفزاید تو را جنون در سر
از رکوع و سجود خامنه‌ای
می‌بری از خضوع سهم واثر
انقلابت به عقل اسلامی است
گرچه دریافتی ز خطبه اثر
شهریار‌ای عجوبه دوران
حق نگهدارت ز خوف و خطر
دشمنان خدا ز تو دلگیر
که چرا سفته‌ای به عشق درر
چون کمان خمیده‌ای اما
میزنی با ادب به کفر اژدر
تو که در جبهه‌ها خداجوئی
می سرائی سرود از سنگر
اشک و آهیست چو پیک خوش فرجام
در پس جبهه‌ها چو نجم سحر
خاک پای دلاوران جهاد
می نماید به چشم تو زیور
استخوان شکسته جانباز
مومیای دل شکسته زشر
پیر به افلاک می‌کشد سرباز
در نگاهت چو رفرف اخضر
نخله طور سینه سینا
می‌نماید کلیم را آذر
ساقی تشنگان تو می‌گویی
آن بسیجی عشق حق در سر
در عبادت بسان مرغ سحر
در شجاعت یل است وشیر جگر
بت شکن دیده‌ای خمینی را
که بتازد به شر به دست تبر
فجر و خورشید را تو می‌بینی
در طلوع امامت رهبر
کز امامش گرفته خط امان
به ره خلق و حق به بسته کمر
آتش افکن به جان استعمار
که بسوزدین ستم یکسر
کرده آزاد کشور ایران
از جنایات پهلوی و قجر
از سلیمان برفت ملک و نگین
او گرفته ز دیو انگشتر
هاشمی الحذر ز صحنه شعر
که در آنجا بریزد عنقا پر
یا میا در مصاف استادان
یا بپرداز شعر از این بهتر"

سروده‌ای به یاد چهره تابناک اسلام و ایران، یار امام و رهبری
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

از: محمدعلی خسروی
عمری به هوای دولت قرآنی
یک لحظه نیارمید رفسنجانی
روحانی پر تلاش در کار معاش
در عرصه زهد و دین به حق روحانی
تا ملت رنج‌دیده گیرد سامان
افتاد بسی به بی‌سر و سامانی
قد خم ننمود پیش ارباب ستم
سایید به درگه شرف پیشانی
در زیر شکنجه کرد با جان و قلم
تفسیر کلام حضرت سبحانی(1)
ایمان و امید و منطق و شور و نشاط
در سایه صبر شد به او ارزانی
بسیار شد آنکه کشتی امت را
مردانه رهاند از یم طوفانی
پیوسته دفاع کرد از راه امام
تا جان و جهان شود از او نورانی
هرگز نگسست عهد خود با رهبر
وز خلق نداشت هیچ روگردانی
از شان نظام و رهبری در همه حال
می‌کرد به افتخار پشتیبانی
از حق نگسست و پای از ره نکشید
با آن‌همه رنج روحی و جسمانی
یک عمر تلاش بهر آسایش خلق
این است مرام و مسلک انسانی
سودای دلش به مهر عترت پیوند
زان نور یقین رهیده از حیرانی
تاریخ فدک به همتش بار دگر
شد ثبت در این زمانه ظلمانی(2)
در صلح و نبرد قهرمان ملی
در فضل و کمال فخر هر ایرانی
تا ملت ما ز جهل گردد آزاد
دانشگه بی‌مثال را شد بانی(3)
در راه سلامتش به شکرانه امام
می داد ز مال خویشتن قربانی
او زنده چو نهضت است و همراه امام
روشنگر راه حق به نور افشانی(4)
هیهات که روزگار آرد مثلش
افسوس که نیست دیگر او را ثانی
هر گز نرود ز خاطر پیر و جوان
اخلاص و صفای آن دل رحمانی
خوش باد سعادتش که با آن تشییع
در قرب حریم یار شد مهمانی
تاریخ وفات او چنین گشت «ندا»!
در صورت رمز و مصرعی عرفانی
برگیر سر از خاک و بگو همره خاک
«باقی بود آنکه گشت در حق فانی»(5)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- اشاره به تفسیر ارزشمند راهنما که آیت‌الله هاشمی مطالب اصلی آن را در زندان نوشت.
2- در سفر تاریخی ایشان به حجاز از باغهای فدک دیدن کرد و از آب چشمه‌ای که به نام حضرت فاطمه بود نوشید.
3- ایشان بنیانگذار دانشگاه آزاد اسلامی است.
4- اشاره به سخن ماندگار امام خمینی (ره): بد خواهان بدانند هاشمی زنده است چون نهضت زنده است.
5- با اینکه معمول نیست از ماده تاریخ رمز گشایی شود و برای اکثر خوانندگان روشن است ولی برای آن دسته از خوانندگان که آشنایی ندارند یادآوری می‌کنم که: مجموعه حروف« باقی بود آنکه گشت در حق فانی» به حساب ابجد مساوی 1374 است. وقتی سر از «خاک» برگیرید یعنی حرف «خ» را حذف کنید می‌ماند «اک» که مساوی 21 می‌باشد. جمع این دو عدد، 1395 می‌شود که یادمان سال ارتحال آیت‌الله هاشمی رفسنجانی است. تغمده‌الله برحمته.

کاش تا دل میگرفت و میشکست

دوست می آمد کنارش می نشست!

 

کاش میشد روی هر رنگین کمان

می نوشتم "مهربان "با من بمان!!!

 

کاش می شد قلب ها آباد بود

کینه و غم ها به دست باد بود

 

کاش می شد دل فراموشی نداشت 

نم نم باران هم آغوشی نداشت

 

کاش می شد کاش های زندگی 

تا شود در پشت قاب بندگی

 

کاش میشد کاش ها مهمان شوند

درمیان غصه ها پنهان شوند

 

کاش می شد آسمان غمگین نبود

رد پای کینه ها رنگین نبود

نیما یوشیج

 

اغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

 

'حافظ (غزلیات) (باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش)

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل! اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه کار

کار ملک است آن چه تدبیر و تأمل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری‌ست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

باچنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا! در گردش ساغر تعلل تا به چند؟

دور چون با عاشقان افتد، تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده، بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش؟

 

 

 

جستجو: 

 

حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزاد مردی

 

 

 

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان

 

 

 

ندانم که گفت این حکایت به من

 

که بوده‌ست فرماندهی در یمن

 

ز نام آوران گوی دولت ربود

 

که در گنج بخشی نظیرش نبود

 

توان گفت او را سحاب کرم

 

که دستش چو باران فشاندی درم

 

کسی نام حاتم نبردی برش

 

که سودا نرفتی از او بر سرش

 

که چند از مقالات آن باد سنج

 

که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج

 

شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت

 

چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت

 

در ذکر حاتم کسی باز کرد

 

دگر کس ثنا کردن آغاز کرد

 

حسد مرد را بر سر کینه داشت

 

یکی را به خون خوردنش بر گماشت

 

که تا هست حاتم در ایام من

 

نخواهد به نیکی شدن نام من

 

بلا جوی راه بنی طی گرفت

 

به کشتن جوانمرد را پی گرفت

 

جوانی به ره پیشباز آمدش

 

کز او بوی انسی فراز آمدش

 

نکو روی و دانا و شیرین زبان

 

بر خویش برد آن شبش میهمان

 

کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود

 

بد اندیش را دل به نیکی ربود

 

نهادش سحر بوسه بر دست و پای

 

که نزدیک ما چند روزی بپای

 

بگفتا نیارم شد این جا مقیم

 

که در پیش دارم مهمی عظیم

 

بگفت ار نهی با من اندر میان

 

چو یاران یکدل بکوشم به جان

 

به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش

 

که دانم جوانمرد را پرده پوش

 

در این بوم حاتم شناسی مگر

 

که فرخنده رای است و نیکو سیر؟

 

سرش پادشاه یمن خواسته‌ست

 

ندانم چه کین در میان خاسته‌ست!

 

گرم ره نمایی بدان جا که اوست

 

همین چشم دارم ز لطف تو دوست

 

بخندید برنا که حاتم منم

 

سر اینک جدا کن به تیغ از تنم

 

نباید که چون صبح گردد سفید

 

گزندت رسد یا شوی ناامید

 

چو حاتم به آزادگی سر نهاد

 

جوان را برآمد خروش از نهاد

 

به خاک اندر افتاد و بر پای جست

 

گهش خاک بوسید و گه پای و دست

 

بینداخت شمشیر و ترکش نهاد

 

چو بیچارگان دست بر کش نهاد

 

که گر من گلی بر وجودت زنم

 

به نزدیک مردان نه مردم، زنم

 

دو چشمش ببوسید و در بر گرفت

 

وزان جا طریق یمن بر گرفت

 

ملک در میان دو ابروی مرد

 

بدانست حالی که کاری نکرد

 

بگفتا بیا تا چه داری خبر

 

چرا سر نبستی به فتراک بر؟

 

مگر بر تو نام‌آوری حمله کرد

 

نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟

 

جوانمرد شاطر زمین بوسه داد

 

ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد

 

که دریافتم حاتم نامجوی

 

هنرمند و خوش منظر و خوبروی

 

جوانمرد و صاحب خرد دیدمش

 

به مردانگی فوق خود دیدمش

 

مرا بار لطفش دو تا کرد پشت

 

به شمشیر احسان و فضلم بکشت

 

بگفت آنچه دید از کرمهای وی

 

شهنشه ثنا گفت بر آل طی

 

فرستاده را داد مهری درم

 

که مهرست بر نام حاتم کرم

 

مر او را سزد گر گواهی دهند

 

که معنی و آوازه‌اش همرهند

 

 

 

 

 

حاشیه‌ها

 

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

 

خانه | بازبینی OCR | بیت تصادفی | تازه‌ها | حاشیه‌ها | کدها | رومیزی | ساغر | کتابخانه | آمار | معرفی | منابع | کمک | تماس

 

 

v

لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم

 

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم                                    الهی بهرقربانی به درگاهت سراوردم

الهی بهـر قربانی بـه درگاهت سر آوردم /

نـه تنها سر برایت بلکه از سر بهتر آوردم /

پی ابقای قد قامت بـه ظهر روز عاشورا /

بـــرای گـفتن الله اکبر، اکبر آوردم /

عـلی را در غدیر خم نبی بگرفت روی دست /

ولی مـن روی دست خود علیّ اصغر آوردم /

بــرای آن کـه هم دردی کنم با مادرم زهرا /

 

برای خوردن سیلی سه ساله دختر آوردم /

برای کشتن دونان بـه دشت کربلا یـا رب /

چو عـباس همایـون فـر امیر لشگـر آوردم /

اگر با کشتن من دین تو جاوید می گردد /

برای خنجر شمر ستمگر حنجر آوردم /

به پاس حرمت بوسیدن لب های پیغمبر /

لبانی تشنه یا رب بهر چوب خیزر آوردم /

بــرای آن کـه قـرآنت نگـردد پایمال اسـب /

بــرای سُمّ مـرکب هـا خدایـا پیکـر آوردم /

حسن را گر که از لخت جگر آکنده شد تشتی /

مـن اینک سر برای زینت تـشت زر آوردم /

من ژولیده می گویم حسین بن علی گفتا /

خدایا بهر قربانی به درگاهت سر آوردم!

مرحوم ژولیده ی نیشابوری

با حذف ابیاتی

 

فردوسی بزرگ

( خداوندگار تاریخ و فرهنگ و ادب ایران زمین )

سیاوش منم نه از پریزادگان                      از ایرانم از شهر آزادگان 

که ایران بهشت است یا بوستان               همی بوی مشک آید از بوستان 

سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد              ز خرداد روشن روان تو باد 

ندانی که ایران نشست من است              جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس                    ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس                به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است که ایران ویران شود                کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی سواران بدی               نشستن گه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد                 بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم               جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش                زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به سر تن  به کشتن دهیم             از آن به که کشور به دشمن دهیم

مناظره بوته کدو با درخت چنار-خودشیفتگان ومقابله بابزرگان

 

نشنيده اي که زير چناري کدو بني 

برجست و بر دويد برو بر به روز بيست 

پرسيد از چنار که تو چند روزه اي

 گفتا چنار عمر من افزون تر از دويست 

گفتا به بيست روز من از تو فزون شدم 

اين کاهلي بگوي که آخر ز بهر چيست 

گفتا چنار نيست مرا با تو هيچ جنگ 

کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوريست

 فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

 آنگه شود پديد که نامرد ومردکیست

 

شعر از پروین اعتصامی

 

شعر گره گشای از پروین اعتصامی

 

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی

نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود

تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه میمد زبون

قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری میرفت حیران بر دری

رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند

دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست

برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

میخرید این گندم ار یک جای کس

هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم

وان عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا میکرد و می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر

چون تو دانائی، نمیداند مگر

سالها نرد خدائی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده

فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای

کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی

هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای

گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است

هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان بتاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بیکسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند

تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی

رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

 

خلاصه داستان :

پیر مردی مفلس پسر و دخترش بیمار بودند واز هر آدم خودپرستی طلب کمک میکرد روزها گدائی میکرد وشبها بیمارداری
شبی از ناچاری سوی آسیائی رفت وآسیابان مقداری گندم به اوداد گندم را در دامن ریخت و گره زد که نریزد وبراه افتاد پس رو به خدا کرد وگفت ای گره گشا گره گره از کار من برگشا که این گندم را کسی بخرد وبا پول آن عدس وعسل برای شوربا تهیه کنم
ناگان دید گره دامن باز شده وگندم ها ریخته است زبان باعتراض گشود که خدایا بجای گره گشائی از کارم این گره را باز کردی!!
پس خواست گندم ها را جمع کند کیسه پولی را درآنجا افتاده دید پس خدا را سجده کرد وعذر خواست که حکمت کار تو را از اول ندانستم وسخنانی اینگونه گفت:
هر بلائی کز تو آید رحمتی است
هر که را فقری دهی آن دولتی است….

 

رنج نامه فرزانگان از زبان شتر 

 

 

   ندانم کجا دیده ام این حکایت                   و یا از که بشنیده ام این روایت

         یکی از بزرگان اعراب یثرب                      که می داشت جمعی به زیر حمایت

 به هنگام نزع روان وقت مردن              همی خواست او از یکایک رضایت

تمام قبیله رضا گشته از وی                 رضایت گرفت او به حد کفایت

  به ناگه به یاد آمدش اشتری را              که مرکوب او بوده است از بدایت

به جنگ و به صلح و به صحرا و هامون       کمک کرده اورا بدون شکایت

گهی خیزرانش زده سخت بر سر           گهی ره نوردیده با او به غایت

  بفرمود اشتر نمودند حاضر             کشیدش به سر دست لطف و عنایت

  به او گفت ای اشتر سالخورده            تو در عمر کردی به من بس رعایت

   سواری به من داده ای در جوانی       به کوه و به دشت و به شهر و ولایت

     بسی صدمه ها بر تو از من رسیده       به حدی که زان صدمه شد لنگ پایت

زمن باش راضی در این وقت آخر          تو بگذر زتقصیر من با رضایت

زبان شتر باز شد بهر پاسخ                  زلطف خدا گفت این نغز آیت

رضا هستم از هر چه کردی تو بر من      چه بودی مرا صاحبی با درایت

خوراندی به من بهترین خار صحرا         به آبم نمودی ز زمزم سقایت

ولی نیستم راضی از یک گناهت             چو بود آن گناه تو بر من جنایت

تو می بستی افسار من بر دم خر           که ره را نماید به من خر هدایت

شتر می رود زیر هر بار سنگین            ولی سخت باشد بر او بی نهایت

که افسار اورا کشد یک الاغی               رود زیر بار خر بی کفایت

نمودم من این قصه را نظم شاید            بماند زمن یادگار این حکایت

بخوانند درد دل اشتران را                     همی ساربانان با عزم رایت

نبندند بند جمل بر دم خر                     که همت بگوید لغز با کنایت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هر ميوه اي که دست رسانديم چوب شد                     ما لايق بهار نبوديم خوب شد
اين گير و دار ما و شما در ميان راه                چون روزه باز کردن پيش از غروب شد
دردا در اين ميانه درختي که داشتيم                        قرباني لجوج ترين دارکوب شد
آن آتشي که غيرت صد آفتاب داشت                 در يک نفس برودت قطب جنوب شد
آفت نبود تا تپش آرزو نبود                        اين خانه گر خراب شد از رفت و روب شد
تا با غدير ما چه کند حرم سرنوشت؟                 طغيان رود نيل که ديدي رسوب شد

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند                      زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب                            وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست               جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد                             تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست                       خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام                     ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت                              بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری

" آدم پر حرف تخم می پاشد، و آدم خاموش درو می کند "   اقلیدوس