ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *

قلم مهر

ازدواج علی (ع) و فاطمه (س)

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الصلوه و السلام علی رسول لله

قال رسول الله ما زَوَّجتُ فاطِمَهَ اِلاّ لَمّا اَمَرنِیَ الله بتَزویجها

 

روز اول ماه ذی‏الحجه، روز ازدواج حضرت علی(ع) با حضرت فاطمه(س) است. و صحبت ما پیرامون این ازدواج است با عنوان "ده درس زندگی".

کُفویت

اولین درس در این بحث کُفویت و هم شأن بودن است. یعنی دختر و پسر باید از نظر فکری، فرهنگی و معرفتی با یکدیگر تناسب داشته باشند و هدف یکسانی داشته باشند.

 حضرت زهرا(س) خواستگاران بسیاری داشت. بعضی از ثروتمندان معروف آن روزگار مثل عبدالرحمن بن عوف به خواستگاری ایشان رفتند و هدفشان این بود که شاید از خویشاوندی با پیغمبر(ص) به مال و ثروت بیشتری برسند. او حتی حاضر بود 100 نفر شتر مهریه بدهد تا فاطمه(س) بپذیرد که همسر او شود. پیغمبر(ص) دلیل مخالفت خود را با این خواستگارن چنین بیان می فرماید؛ تفکر، هدف و انگیزة دختر من فاطمه(س) با آنها متفاوت است و به همین دلیل آنها مناسب ازدواج با فاطمه زهرا(س) نیستند.  

امیرالمؤمنین علی‏(ع) هنگامی که به خواستگاری فاطمه(س) رفتند، 24 ساله بودند و تا آن سن، به خاطر برخی مشکلات زندگی ازدواج نکرده بود.

کتاب بسیار ارزشمندی به نام «خاطرات امیرالمؤنین(ع)» را دفتر تبلیغات قم در 420 صفحه چاپ کرده است. بخوانید و به خانواده خود نیز توصیه کنید آن را بخوانند. تمام خاطرات دوران کودکی، نوجوانی، جوانی، سفرها و جنگ‏ها از زبان خود حضرت امیرامؤمنین(ع) در این کتاب گردآوری شده است.

یکی از خاطرات این کتاب چنین است: « هر چند که من خطیب حاذقی بودم و در نطق و بیان چیزی کم نداشتم. اما وقتی برای خواستگاری فاطمه(س) نزد پیامبر عظیم الشأن(ص) رفتم، با اینکه مرد جوان 24 ساله ای بودم، نمی توانستم به راحتی خواستة خود را به پیامبر(ص) عرض کنم، بسیار شرم داشتم و عرق از سر و روی ام سرازیر شده بود.

پیغمبر(ص) فرمود:

یا اباالحسن(ع) لعلک جئت فاطمه(س).

ای اباالحسن(ع) گویا برای خواستگاری فاطمه(س) آمده‏ای، اما از بیان آن شرم و حیا داری؟

و سپس فرمود:

ای علی(ع) پیش از تو، فاطمه(س) خواستگارانی داشت که وقتی آنها را به او معرفی می‏کردم، نارضایتی را از چهره‏اش می دیدم. اکنون قدری درنگ کن تا با دخترم فاطمه(س) در این باره صحبت کنم و تو را از تصمیم  و نظر او آگاه کنم.»

اختیار دختر و پسر در انتخاب همسر

درسی که از این خاطره می توان گرفت این است که پیغمبر(ص) نفرمود؛ چون من پدر فاطمه(س) هستم، تمام اختیار زندگی او به دست من است و این من هستم که تعیین می کنم او به چه کسی ازدواج کند.

از نظر اسلام پسر و دختر حق انتخاب همسر دارند و  ازدواج آنها با یکدیگر باید با رضایت قلبی باشد. پدر و مادر نیز باید آنها را راهنمایی کرده و با دلسوزی، تجربیاتشان را در اختیار آنها قرار دهند و نباید چیزی را به آنها تحمیل کنند.

 متاسفانه ازدواج‏های تحمیلی نتیجة خوبی به همراه ندارد و معمولاً به طلاق عاطفی یا محضری می انجامد. این که پدری یا مادری فرزند خود را مجبور به ازدواج با شخص مورد نظر خودشان کند، پسندیده نیست و از نظر اسلام مردود است. 

نکته مهم این خاطره نیر همین است؛ پیغمبر(ص)  نفرمود ای علی(ع) دخترم فاطمه (س)  را  به تو  می دهم یا نمی دهم. بلکه گفت صبر کن با او صحبت کنم و نظرش را بپرسم. این درس خیلی مهمی است. اجبار و تحمیل در ازدواج نباید از طرف خانواده باشد.

چند سال پیش پس از سخنرانی، جوانی نزد من آمد و گفت: حاج آقا، حرف های دل من را زدی! من هر دختری را که برای ازدواج انتخاب می‏کنم، مادرم مخالفت می کند و می‏گوید: من شیرم را حلالت نمی کنم! می گفت: اینقدر این اتفاق تکرار شد که من هم یک روز جمعه، یک وانت نیسان بزرگ کرایه کردم و رفتم از مغازه‏ها، هرچه شیر پاستوریزه و هموژنیزه و شیرخرما و شیر عسل  و شیر کاکائو و ... بود خریدم و وانت را پرکردم، آوردم خانه و به مادرم گفتم: همه این شیرها مال تو، در ازای شیری که به من دادی! تازه شیر تو پاستوریزه هم نبود اما اینها پاستوریزه و بهداشتی هستند! مادر، تو را به خدا دست بردار از سرم!

 

دومین درسی که از پیامبر(ص) باید بیاموزیم، خیلی مهم است. متاسفانه بعضی از مردم می خواهند به اجبار و با زور و خودکامگی برای پسرانشان همسر انتخاب کنند یا دخترانشان را به خانه شوهر بفرستند، که عواقب بسیار بد و ناگواری دارد.

اهمیت شایستگی و منزلت خواستگار

پیغمبر(ص)  کنار دخترش نشست و گفت:

ای فاطمه(س)، دختر عزیزم، علی(ع) به  خواستگاری تو آمده است. آیا میدانی این خواستگار چه امتیازاتی دارد؟ از سابقه اسلام آوردن و ایمان او آگاه هستی و می دانی که او از  خویشاوندان ما و پسر عموی من ست. می خواهم بدانم نظر تو در این باره چیست؟

 این نکتة بسیار مهمی است. امیرالمومنین(ع) 24 ساله بود و فاطمه زهرا(س) 9 سال سن داشت. داماد 15 سال از عروس بزرگ تر بود. علامة مجلسی در کتاب بحارالانوار جلد 43 که راجع به حضرت زهرا(س) است، این مساله را مفصل توضیح داده است. فاطمه(ص) از این خواستگار روی برنگرداند و از سحن پیامبر(ص) اسقبال کرد. به قدری پیغمبر(ص)  خوشحال شد که از همان جا با صدای بلند فرمود:

سکوت فاطمه اقراره. الله اکبر.

امیرالمومنین(ع) بسیار خوشحال شد زیرا این الله اکبر اعلام این بود که فاطمه(س) به این وصلت رضایت دارد.

درسی که باید بگیریم این است که پیغمبر(ص) روی ارزش ها بیشتر تکیه داشت.

برگزاری مجلس عقد در مسجد

پیغمبر(ص) فرمود: علی(ع) جان! من عقد دخترم را در مسجد خواهم خواند.

چهارمین درسی که باید از پیامبر(ص) آموخت این است که فرمودند خطبة عقد را در مسجد می خوانم.

خطبة عقد را خواندن و دو نفر نامحرم را به هم محرم کردن، مانند زیارت عاشورایی است که صبح های پنج شنبه می خوانیم، مثل دعای کمیل و  یا  نماز جمعه، عبادت است و صواب دارد.

متاسفانه ما گاهی خطا می‏کنیم و رقص و آواز و موسیقی و گناه را با مراسم عقد که نوعی عبادت است، مخلوط می کنیم.

 باید با ازدواج مثل یک عبادت برخورد کرد. و ساده هم برگزار کرد.

ساده و آسان برگزار کردن مراسم ازدواج

فاطمه زهرا(س) در میان بانوان نشسته است و امیرالمومنین(ع)  هم در میان آقایان. مسجد پیغمبر دو ورودی داشت. ورودی زنان و ورودی مردان.

 پیغمبر(ص) بالای منبر رفت و خطبة مفصلی خواند. خطبة عقد حضرت زهرا(س) در کتاب کشف الامه جلد اول 369 به طور کامل آمده است. پیامبر(ص) رو به دخترش، فاطمه زهرا(س) کرد و فرمود: دخترم، آیا به من وکالت می دهی، تو را به عقد علی(ع) در بیاورم؟ سپس، رو به سوی علی(ع) کرد و فرمود: حالا که می خواهی همسر اختیار کنی، آیا توان مالی آن را داری؟

·  اسلام هم دین دنیاست و هم دین آخرت. تا صحبت از مال و ثروت می شود، نباید گفت اسلام  مخالف ثروت است.

اندوخته‏ای هم برای ازدواج داری؟

امیرالمومنین(ع)  فرمود: دیناری در کیسه ندارم. تنها دارایی من، یک زره از غنایم جنگ بدر است که به من دادند که در گوشه خانه ام افتاده است. پیامبر(ص) فرمود: به بازار برو و آن را بفروش.

 امیرالمومنین(ع)  می فرماید:  سپر جنگی ام را با خود بردم و خریدار زره، 500 عدد سکه نقره در آن ریخت. آن را آوردم در مقابل پیغمبر(ص) گذاشتم و گفتم همة دارای من همین 500 سکه است.

پس این گونه نیست که ما فکر کنیم اگر آدم خوبی به خواستگاری دختر ما آمد، فوراً بپذیریم و از موقعیت شغلی و درآمد او چیزی نپرسیم. باید بدانیم که او اصلاً قادر به این است که چرخ زندگی اش را بچرخاند؟ تجملات و تشریفات نداشته نباشد ولی اهل کار و تلاش باشد و به رزق و روزی خداوند قانع باشد.

پیغمبر(ص)  دو مشت از سکه ها را برداشت و به دو نفر مرد و زن داد و سپس فرمود: به بازار بروید و برای فاطمه(س) جهیزیه بخرید. همه مورخین نوشته اند: کل جهیزیه 24 قلم بوده است.

این ازدواج آسان و به سادگی برگزار شد. در آن روزها هم، تشریفات بود؛ فرش های نفیس، پشتی های گران و پرده های گران قیمت ولی پیغمبر(ص) ارزان‏ترین زندگی را برای حضرت زهرا(س)  فراهم کرد.

پنجمین درسی که باید آموخت این است که ازدواج را باید آسان آغاز کرد. سختگیری و تشریفات در آن نباید باشد تا پسرها بی همسر و و دخترها بی شوهر نمانند.

پیغمبر(ص) یک مشت از این پول ها را داد به خواهر بزرگ امیرالمومنین(ع) و فرمود: این سکه ها نزد تو باشد و شب عروسی بر سر عروس بریز.

این سکه ها که ما شب عروسی بر سر عروس و داماد می ریزیم، سنت و سیرة پیغمبر(ص) است. این سکه ها صدقه ست یعنی برای سلامتی عروس و داماد هرکس برداشت مال خودش.

پیغمبر(ص) بقیة سکه ها را در کیسه ای کرد و در آن را بست داد و به همسرش داد و فرمود: این سکه ها نزد تو امانت باشد، شب عروسی، آن ها را به داماد (علی(ع)) بده تا  اول زندگی دست خالی نباشد.

متاسفانه بعضی از خانواده ها گاهی متوجه نیستند که یک جوان دانشجو یا کاسب به خواستگاری دخترشان آمده است؛ اول زندگی و اول جوانی، آن قدر برای او خرج می تراشند که تا سال ها به جای ماه عسل ماه، زهر مار دارد و هر شب خوابِ دستبند و پابند و زندان را می بیند.

پیغمبر(ص) به ما یاد می دهد که اگر داماد، انسان مؤمن و خوبی بود باید به او کمک کرد تا زندگی او سامان بگیرد.

پیغمبر(ص) از بالای منبر رو کرد به فاطمه(س) و گفت: به من وکالت می دهی تو را با مهریة 500 تا سکه نقره به عقد علی(ع)  در بیاورم؟ حضرت زهرا(س)  سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.

برای بار دوم سوال کرد، این بار نیز فاطمه(ص) چیزی نگفت. پیغمبر(ص) کنار دخترش رفت و فرمود: باباجان! تو که راضی بودی! پس چرا بله رو نمی گوی تا من عقد را بخوانم؟ فاطمه(س) فرمود: پدرجان! نظر خداوند راجع به ازدواج من و علی(ع)  چیست؟ فرمود: دخترم، خداوند به من دستور داده است تا عقد تو را برای علی(ع) بخوانم و من مطیع و مجری دستور خداوند متعال هستم. سپس فاطمه(س) گفت: به آنچه که خدا و رسولش راضی اند، من هم راضی ام.

امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: یک ماه از عقد ما گذشت و من هنوز شرم داشتم که از پیغمبر(ص) بخواهم اجازه فرماید تا من  فاطمه(س)  را به خانه خود ببرم.

پیغمبر(ص)  به خواهرهایش پیغام داد تا به علی(ع)  بگویند، بیاید و همسرش را به نزد خود ببرد.

وقتی که امیرالمومنین(ع) به خانة پیغمبر(ص) آمد، حضرت رسول(ص) این چنین فرمود:

خانه ای آماده کن و همسرت را به آن خانه ببر.

علی(ع)  فرمود: یا رسول الله(ص)  من که خانه ای ندارم. پدرم خانه ای در مکه داشت که پس از  هجرت به مدینه به دست کفار افتاد. و اکنون در مدینه نیز خانه ای ندارم.

درس ششم این است که والاترین انسان ها در عالم هستی (پس از پیامبر عظیم‏الشأن(ص))، در آغاز زندگی مشترک خود، حتی  یک اتاق گلی هم ندارد. اما زندگی را شروع می کند.

یکی از مسئولین داستان ازدواج خودشان را چنین تعریف می کردند که : « ما کارگر بودیم ، پدرمان هم کارگر بود و اوضاع اقتصادی مساعدی نداشتیم. برای خواستگاری میرفتیم ولکن کسی هم به من زن نمی داد ، گفتیم خوب است برای خواستگاری به خانه فلانی هم برویم، حالا که هیچ کسی در سطح ما به من زن نمیدهد، شاید اینها که سطحشان از ما خیلی بالاتر هست دخترشان را به من بدهند. خلاصه به خواستگاری رفتیم و اتفاقا خیلی از ما استقبال کردند و به من زن دادند. بعد ها یک روز از مادر خانمم پرسیدم چه شد که شما دخترتان را به من دادید؟! گفت یک بار خانه ما روضه زنانه بود و تو دنبال مادرت آمده بودی، بعد دیدی هنوز روضه تمام نشده است که مادرت بیاید، خوض حیاط هم خالی بود و چرخ و دلو هم پهلویش بود، تو دیدی بیکاری، همین طور آب می کشیدی و میریختی توی حوض. من دیدم تو اهل کار هستی، تو جوهر داری » واقعا هم داشت، او خوب تشخیص داده بود که ای می خواهد شخصیت خودش را در کارش بجوید.

این درس بزرگی است برای ما. آدم نباید سخت‏گیری کند و بگوید تا خانه آنچنانی و ماشین این چنانی نداشته باشم، ازدواج نمی کنم.

حارث از ثروتمندانی بود که عقل داشت. ثروتمندان دو گونه اند: بعضی‏ها پول دارند اما عقل ندارند، همه را جمع می‏کنند و سکه ها روی هم می گذارند تا  عیش و نوش کنند و به خوشگذرانی مشغول باشند. اما بعضی ها، هم پول دارند و هم عقل. با پول و ثروتشان هم دنیای خود را  آباد می کنند و هم آخرت خود را.

حارث، خانة بزرگی در مدینه داشت که اتاق های زیادی در آن بنا کرده بود و به جوان‏هایی که تازه ازدواج کرده بودند ولی توان مالی ساختن خانه ای را نداشتند، اتاقی را مجانی در اختیار آنان قرار می داد.

پیغمبر(ص) فرمود: ای علی(ع) به نزد حارث برو، شاید او بتواند یکی از اتاق های خانه اش را در اختیار شما قرار دهد.

 امیر المومنین(ع)  پیش حارث رفت. اما او تنها یک اتاق خالی داشت  که آن هم، گود بود و نمور.

 علامه مجلسی می گوید:  امام علی(ع) کیسه ای را از شن های نرم پر کرد و به دفعات در گودال کف اتاق ریخت تا گودال پر و با سطح حیاط مساوی شد.

 

ثواب ازدواج در شب جمعه

امیرالمؤمنین با خوشحالی نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: یا رسول‏الله! خانه  را آماده کرده ام. پیغمبر(ص)  فرمودند: ای علی(ع) جان! من دخترم را در شب جمعه عروس می‏کنم. شب جمعه شب مهمی است روز جمعه هم همینطور. شب جمعه، شب رحمت و فضیلت است. سپس فرمود: در چند جا مستحب است مؤمن به مردم اطعام بدهد یکی از آن ها در مراسم عروسی است.

سال سوم هجرت بود که امام حسن(ع) در همین اتاق گِلی، به دنیاآمد.

پیغمبر(ص) فرمود: می خواهم همة مردم مدینه را به عروسی شما  دعوت کنم و به آنها ولیمه دهم. بین فقیر و غنی هم فرق قایل نشوم. می خواهم همه بر سر سفرة تو بنشینند. فرمود: برای پختن غذا چهار چیز لازم است: گوشت و روغن و آرد و خرما. گوشت و روغن را من می دهم آرد و خرما را تو تهیه کن.

این هفتمین درسی است که باید از پیامبر(ص) آموخت. اگر دست داماد خالی بود، بی سر و صدا کمکش کنیم.

علامة مجلسی در کتاب بحارالانوار نوشته است: 700 نفر سر سفره عروسی علی و فاطمه غذا خوردند.

پیغمبر(ص) زمان عروسی را شب جمعه تعیین کردند. زنی بود در مدینه به نام زینب مشاطه که آرایشگر سیار بود و آرایشگاه ثابت نداشت.. یک زنبیل داشت که وسایل آرایش را در آن می گذاشت و  خانه به خانه می رفت و زنان را می آراست. زنان پیغمبر(ص)  را هم همین زن، آرایش می کرد. در روایات آمده است که آرایش کردن زن برای همسر مستحب است و ثواب دارد اما در کوچه و خیابان برای نامحرم حرام است و معصیت دارد.

زینب مشاطه برای آراستن فاطمه(س) به خانه پیامبر(ص) آمد. رسول اکرم(ص)  فرمود: می خواهم شب زفاف دخترم در خانة خودم باشد. به ام سلمه فرمود:  اتاقت را زینت کن تا عروس و داماد امشب را در اینجا باشند و فردا به خانه خودشان بروند.

پیراهن سفیدی را پیغمبر(ص)  برای دخترش خریده بود تا در شب عروسی بر تن کند. در خانة پیامبر را زدند. فاطمه(س) در را گشود، دختر فقیری پشت در بود. به فاطمه(س) گفت:. من دختر یتیمی هستم و پدر ندارم. یکی از پیراهن هایت را به من بده تا بپوشم و به عروسی تو بیایم. زیرا دوست ندارم در شب عروسی دختر رسول الله(ص) لباس کهنه و مندرس به تن داشته باشم.

حضرت زهرا(س) بدون هیچ درنگی، پیراهن نو شب عروسی را آورد و به او داد.

چند لحظه بعد در خانه را دوباره کوبیدند. فاطمه(ع) درب را گشود و پیامبر(ص) وارد شد و فرمود: ای فاطمه(س). پدر فدای تو شود. چه کار پسندیده ای کردی!. فاطمه(س) فرمود:  ای پدر، تو خود به من آموختی که در راه خداوند، چیزی را به کسی هدیه دهید، که بیشتر دوستش می دارید و برایتان عزیزتر است.

پیغمبر(ص)  دختری به نام رقیه داشت که بیست سال بیشتر عمر نکرد. رقیه زن عثمان بود. و عثمان بسیار او را می آزرد و حتی او را کتک می زد. اولاد نداشت و بسیار جوان بود که از دنیا رفت. شیخ طوسی نوشته است: 16 روز از مرگ رقیه گذشته بود که پیغمبر فاطمه زهرا(ص)  را عروس کرد.

 الآن اگر یک دختر و پسری عقد کرده باشند و بابابزرگ یکی یا عموی یکی بمیرد، میگویند: نه، ما نباید زود عروسی کنیم و یک سال یا شش ماه باید صبر کنیم. این ها خلاف سیرة پیغمبر(ص)  است. 16 روز از مرگ رقیه گذشته بود اما پیغمبر درنگ نکرد و دخترش فاطمه(س)  را عروس کرد.  

پیغمبر(ص)  شب عروسی آمدند، بین عروس و داماد نشستند و به آنها تبریک گفتند.

سپس مردم مدینه همه آمدند و به علی(ع)  و فاطمه(س)  تبریک گفتند. در بحارالانوار جلد 43 صفحه 144 و 145 تبریک ها کاملاَ آمده. مثلاً یکی از تبریک ها این گونه بود: امیدواریم خداوند رفاه و مال و فرزندان زیادی به شما بدهد. پیامبر(ص) فرمود: اینگونه تبریک نگویید. بگویید: علی الخیر و البرکت. زندگی خوب باشد و همراه با خیر و برکت داشته باشید. چندتا فرزند مهم نیست. مهم این است که فرزندان بابرکتی داشته باشید که تاثیرگذار باشند. مانند امام حسین(ع)  و امام حسن مجتبی(ع) و زینب کبری(س)  که چه تاثیر مهمی در جامعه اسلام گذاشته و خواهند گذاشت.

جستجو: 

 

حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزاد مردی

 

 

 

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان

 

 

 

ندانم که گفت این حکایت به من

 

که بوده‌ست فرماندهی در یمن

 

ز نام آوران گوی دولت ربود

 

که در گنج بخشی نظیرش نبود

 

توان گفت او را سحاب کرم

 

که دستش چو باران فشاندی درم

 

کسی نام حاتم نبردی برش

 

که سودا نرفتی از او بر سرش

 

که چند از مقالات آن باد سنج

 

که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج

 

شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت

 

چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت

 

در ذکر حاتم کسی باز کرد

 

دگر کس ثنا کردن آغاز کرد

 

حسد مرد را بر سر کینه داشت

 

یکی را به خون خوردنش بر گماشت

 

که تا هست حاتم در ایام من

 

نخواهد به نیکی شدن نام من

 

بلا جوی راه بنی طی گرفت

 

به کشتن جوانمرد را پی گرفت

 

جوانی به ره پیشباز آمدش

 

کز او بوی انسی فراز آمدش

 

نکو روی و دانا و شیرین زبان

 

بر خویش برد آن شبش میهمان

 

کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود

 

بد اندیش را دل به نیکی ربود

 

نهادش سحر بوسه بر دست و پای

 

که نزدیک ما چند روزی بپای

 

بگفتا نیارم شد این جا مقیم

 

که در پیش دارم مهمی عظیم

 

بگفت ار نهی با من اندر میان

 

چو یاران یکدل بکوشم به جان

 

به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش

 

که دانم جوانمرد را پرده پوش

 

در این بوم حاتم شناسی مگر

 

که فرخنده رای است و نیکو سیر؟

 

سرش پادشاه یمن خواسته‌ست

 

ندانم چه کین در میان خاسته‌ست!

 

گرم ره نمایی بدان جا که اوست

 

همین چشم دارم ز لطف تو دوست

 

بخندید برنا که حاتم منم

 

سر اینک جدا کن به تیغ از تنم

 

نباید که چون صبح گردد سفید

 

گزندت رسد یا شوی ناامید

 

چو حاتم به آزادگی سر نهاد

 

جوان را برآمد خروش از نهاد

 

به خاک اندر افتاد و بر پای جست

 

گهش خاک بوسید و گه پای و دست

 

بینداخت شمشیر و ترکش نهاد

 

چو بیچارگان دست بر کش نهاد

 

که گر من گلی بر وجودت زنم

 

به نزدیک مردان نه مردم، زنم

 

دو چشمش ببوسید و در بر گرفت

 

وزان جا طریق یمن بر گرفت

 

ملک در میان دو ابروی مرد

 

بدانست حالی که کاری نکرد

 

بگفتا بیا تا چه داری خبر

 

چرا سر نبستی به فتراک بر؟

 

مگر بر تو نام‌آوری حمله کرد

 

نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟

 

جوانمرد شاطر زمین بوسه داد

 

ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد

 

که دریافتم حاتم نامجوی

 

هنرمند و خوش منظر و خوبروی

 

جوانمرد و صاحب خرد دیدمش

 

به مردانگی فوق خود دیدمش

 

مرا بار لطفش دو تا کرد پشت

 

به شمشیر احسان و فضلم بکشت

 

بگفت آنچه دید از کرمهای وی

 

شهنشه ثنا گفت بر آل طی

 

فرستاده را داد مهری درم

 

که مهرست بر نام حاتم کرم

 

مر او را سزد گر گواهی دهند

 

که معنی و آوازه‌اش همرهند

 

 

 

 

 

حاشیه‌ها

 

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

 

خانه | بازبینی OCR | بیت تصادفی | تازه‌ها | حاشیه‌ها | کدها | رومیزی | ساغر | کتابخانه | آمار | معرفی | منابع | کمک | تماس