ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یاران امام حسین (ع) - قسمت اول
12-28-2013, 06:57 PM (آخرین ویرایش در این ارسال: 12-28-2013 07:19 PM، توسط hamzehzadeh.)
ارسال: #1
یاران امام حسین (ع) - قسمت اول
بسم الله الرّحمن الرّحیم

در ابتدای جلسه، خاطره ای برایتان تعریف می کنم از زمانی که در جبهه بودم. اولین دفعه ای که به جبهه رفتم عملیات طریق القدس بود در سوسنگرد و به یک گردان تانک ملحق شدم. چند روز، تقریباً یک یا دو روز به ماه محرم مانده بود. سربازان گفتند حالا که حاج آقا تشریف آورده باید حسینیه ای درست کنیم. سنگری به اندازه ای که تمام گردان در آن جا بشود در مدت زمان یک روز برپا کردند و تا جایی که از دستشان بر می آمد پارچه سیاه زدند و حسینیه را راه انداختند؛ هم برای نماز جماعت و هم برای عزاداری. ما هم از شب اول ماه محرم منبرها را شروع کردیم. آن زمان اول جنگ بود و شرایط خاصی داشت. یکی از فرماندهان میان صحبت های من چیزی می گفت و دیگران می خندیدند و من هم ناراحت می شدم. سوالاتش هم در مورد دین اسلام بود که مثلاً چرا اسلام این را گفته و چرا آن را گفته و چرا...

چند جلسه که گذشت متوجه شدم که اداره ی جلسات دارد برایم دشوار می شود. یک شب چیزی به او گفتم که بسیار ناراحتش کرد. گفتم در خیابان لاله زار تهران کسی ایستاده و این را تکرار می کرد: بیست و یک، بیست و یک، بیست و یک... یک رهگذر آمد و پرسید: آقا شما برای چه می گویید بیست و یک؟ مرد گفت: بیست و دو، بیست و دو، بیست و دو...! رهگذر دیگری آمد و پرسید: داستان این بیست و دو چیست؟ مرد گفت: بیست و سه، بیست و سه، بیست و سه...! بعد از او خواهش کردند که بگوید این اعداد برای چیست و مرد گفت: من تعداد فضول ها را می شمارم! و تو فضول بیست سومی هستی و او فضول بیست و دومی!اصلاً اسلام گاهی اوقات حرف هایی زده و می خواهد ببیند چه کسی فضولی می کند. این حرف را که زدم آن فرمانده بلند شد و از جلسه بیرون رفت. فردای آن روز به سنگرش رفتم و من را اینطور صدا زد: شیخ! این چه حرفی بود که دیشب زدید؟ من هم به او گفتم: این چه برخوردی است که شما می کنید؟ او گفت: چیز دیگری هم در چنته داری که بتوانی مرا قانع کنی؟ گفتم: یک جوابی دارم، حالا می گویم ببین قانع می شوید یا خیر. علت آنکه اسلام این دستورات را داده عشق است، شما تا به حال عاشق شده اید؟ گفت: بله، من نامزد دارم و عاشق هم شده ام. گفتم: ایشان را دوست دارید؟ جواب داد: خیلی دوستش دارم. از او پرسیدم: شما پیراهن قرمز دوست دارید؟ گفت: نه، زشت است. قرمز و صورتی برای خانم هاست. گفتم: اگر نامزد شنا بگوید من دوست دارم شما پیراهن قرمز یا صورتی بپوشید، این کار را می کنید؟ فکری کرد و پاسخ داد: فکر کنم بپوشم؛ چون او بگوید این کار را خواهم کرد. آن وقت ها رسم بود که مردها کفش های پاشنه بلند بپوشند. به فرمانده گفتم: این کفش ها را دوست دارید؟ گفت: اصلاً، دوست ندارم. گفتم: اگر خانم تان بگوید دوست دارم از این کفش ها بپوشی؛ این کار را می کنی؟ لحظه ای فکر کرد و با تردید گفت: فکر می کنم بپوشم. بعد از این قضیه ما با هم دوست شدیم. یک برادر دیگری هم آنجا معاون بود و ما سه نفری نشستیم بحث کردیم. ایشان به من گفت: شما می توانی یک گردان تانک باید چند تانک داشته باشد؟ گفتم: خیر، من از نظامی گری چیزی بلد نیستم. دقیقاً به خاطرم نمی آید چه تعداد را گفت، شاید صد عدد و گفت: باید هر گردان صد تانک داشته باشد، حال ده تانک به من داده اند و می گویند با همین تعداد باید بجنگی. چطور می شود با این تعداد جنگید؟ من گفتم: در جنگ بدر، اسب نقش تانک را ایفا می کرد؛ مسلمانام دو عدد داشتند و دشمن صد عدد! این دو عدد بر آن صد پیروز شد. ایشان هم نگاهی به من کرد و گفت: شیخ! اینها بیشتر شبیه لطیفه است! گفتم: در سوره ی بقره، قرآن می گوید که یک جمعیت کمی بر جمعیت زیادی پیروز شده، گزارش این جنگ آمده است. او همچنان حرف من را باور نمی کرد و گفت: من به یک شرط حرف تو را قبول خواهم کرد و آن اینکه ما در این عملیات پیروز شویم. دل را به دریا زدم و با او دست دادم.از قضا آن گردان کار محشری انجام داد و پیروزی درخشانی کسب کرد. عملیات که تمام شد متوجه شدیم آن معاون فرمانده در عملیات کشته شده و جنازه اش بین ما و دشمن مانده است. چند روز گذشت و خبری نشد.

روزی رزمندگان پشت خاکریز بودند، یکدفعه دیدند یک نفر خودش را به ابن طرف خاکریز انداخت. بدنش سیاه و خونی شده بود. آمبولانس آوردند او را به اهواز و سپس به تهران منتقل کردند. ما هم بعد از عملیات به تهران آمدیم و به دیدن او رفتیم. وقتی همه به دیدنش رفتند نمی توانست از تخت بلند شود. در جبهه من را شیخ صدا می زد اما این جا من را که دید گفت: حاج آقا! دیگر قبول دارم که دو اسب بر صدتا پیروز است!

***

انسان در زندگی به شدت نیازمند الگو است؛ از آن رو که این الگوها به ما امید و انرژی می دهند و دشواری های زندگی را برایمان آسان می کنند. قرآن کریم دو شخصیت را به عنوان الگو معرفی کرده است: یکی حضرت ابراهیم(ع) است و دیگری پیامبر اسلام(ص).

امام حسین(ع) خود اعلام کرد مرا الگوی خودتان قرار دهید. ایشان شب عاشورا اصحابش را به عنوان الگوها معرفی کرد.

امام حسین(ع) فرمود: من برای شما الگوی خوبی هستم.

امام حسین(ع) چه کار کرد؟ در زمان سختی با افراد کمی، از روی صفا و وظیفه با عشق و به دور از بی میلی و با اخلاص کار بزرگی را انجام داد. مجموع یاران امام حسین(ع) دویست نفر شامل مردها و زن ها و بچه ها بود در مقابل سی هزار نفر. امام حسین(ع) مدرسه ای تشکیل داد که شاگردانش شما هستید که این مدرسه تا قیامت ادامه دارد.

درس های مدرسه این بود که اگر راه و فکرتان درست است از کمیِ جمعیت نترسید. درس دیگر این بود که مرگ پایان زندگی نیست بلکه آغاز زندگی بزرگتر است. از درس های دیگرش این بود که به هیچ وجه ذلت را قبول نکنید و زیر بار ظلم نروید؛ بدین معنا که نه خود ظلم کنید و نه زیر بار ظلم بروید. امام حسین(ع) شب عاشورا یارانش را به دنیا معرفی کرد و فرمود: من باوفاتر و بهتر از یارانم یارانی را سراغ ندارم. قصد داریم یاران امام حسین(ع) را به شما معرفی کنیم چون افراد امام حسین(ع) ناشناخته هستند و در موردشان کم صحبت شده است. زمانی که ما با افراد امام حسین(ع) آشنا می شویم امید پیدا می کنیم و روحیه می گیریم.



زهير بن سليم ازدی، سخنگوی نهضت امام حسین(ع) شد. همانطور که تاریخ نویسان گفته اند وی بسیار با ادب بود و همین ادب و شخصیت وی باعث شد خداوند او را هدایت کند. آنگاه كه سپاه كوفه تصمیم به جنگ با امام(ع) گرفتند، او از جمله كسانى بود كه شب عاشورا به خدمت امام(ع) آمد و به اصحاب آن حضرت پیوست و همانند مشتاقان جنگید تا این كه در حمله اول شهید شد.



مسرق ازدی جانباز بود و در یکی از جنگ ها پایش قطع شد. او یک پا بیشتر نداشت و از نظر قرآن کسی که یک پا دارد معاف از جنگ است، همانند کسی که نابیناست. بنابراین مسرق ازدی معاف بود اما به عشق امام حسین(ع) به کربلا آمد. آنهایی که پا داشتند، آن بی غیرت ها، در خانه هایشان خزیدند اما این فردی که پا نداشت به کربلا رفت تا به آیندگان بفهماند که مهم این است که فرد عاشق باشد و به هر قیمتی که شده است خودش را می رساند. امام حسین(ع) وقتی نگاهش به این جانباز افتاد اشک اش جاری شد. روز عاشورا قبل از ظهر به مصاف دشمن رفت و جانش را فدا کرد.



قيس بن مسهر صيداوی نامه رسان بود. نامه رسان ها در قدیم باید خیلی مورد اعتماد می بودند، مخصوصاً کسانی که نامه های شخصیت های بزرگ را می خواستند جا به جا کنند. احتمال آن وجود داشت که در جاده ها دستگیر شوند و از آنها اطلاعات کسب کنند. آنها باید تا آن اندازه امین می بودند که کشته بشوند اما اطلاعات را فاش نکنند. قیس بن مسعر نامه ی مسلم بن عقیل را برای امام حسین(ع) آورده است و نامه ی امام حسین (ع) را برای مسلم بن عقیل برمی گرداند که در جاده دستگیر شد. خیلی او را شکنجه کردند تمام بدنش را جراحت گرفته است. تا دستگیر شد نامه را جوید و بلعید.

ابن زیاد حاکم از طرف یزید با قیس بن مسعر ملاقاتی کرد و به او گفت: اگر کاری که می گویم انجام دهی آزادت می کنم. قیس گفت: چه کار باید بکنم؟ گفت: در مسجد کوفه و در حضور جمعیت از علی(ع) و حسین بن علی(ع) بیزاری بجویی. آیا حاضر هستی این کار را انجام دهی؟ گفت: بله.

ابن زیاد هم آنها را به مسجد دعوت کرد و خودش هم آن بالا نشست و قیس را صدا کرد که بیاید. قیس هم به بالای منبر آمد. اول اعلام نفرت و بیزاری کرد از ابوسفیان، معاویه، یزید و ابن زیاد و بعد اعلام وفاداری کرد به امیرالمومنین علی بن ابی طالب(ع) و حسین بن علی(ع) و آن نامه ای را که امام حسین(ع) برای مردم کوفه نوشته بود بالای منبر خواند. کار بسیار سختی را انجام داد. بعد نفس راحتی کشید و بعد او را به زور از بالای منبر به پایین کشیدند و به بالای بام دارالعماره بردند و از آن ارتفاع بلند او را انداختند که به شهادت رسید.



حجاج بن مسروق از یاران امام حسین(ع) بود. امام حسین(ع) عاشق خداست و عاشق نماز است. ما در زیارت نامه ی امام حسین(ع) زمانی که امام حسین را معرفی می کنیم اینطور می گوییم: اَشهَدُ اَنَّکَ قَد اَقَمتَ الصَّلاة. گواهی می دهم که تو نماز را به پا داشتی.

امام حسین(ع) وقتی از مکه بیرون آمد یکی از سربازان را صدا زد و گفت: وظیفه تو این است که اذان بگویی. مواظب باش تا وقت نماز شد صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشاء اذان بگویی. حجاج بن مسروق موذن شهید. در این مسافرت مأموریت این نفر این بود که همیشه مراقب وقت باشد. هرجایی که کاروان در حال حرکت و یا ایستاده بود، وظیفه او این بود که همه را به نماز فرابخواند. در تاریخ اسم او با اذان همراه است. حدیثی داریم روز قیامت اذان گوها با قامتی بلندتر از دیگران وارد می شوند. حضرت علی(ع) اذان می گفته است و می فرمود: من افتخار می کنم که بنده­­ ی خدا هستم.



دو برادر همه عمرشان بدی کردند و کارنامه شان سیاه است. زندگی نامه هایشان را که ببینید بسیار افتضاح است. روز عاشورا هم به جنگ با امام حسین(ع) آمدند. تا ساعتی رسید که امام حسین(ع) تنها شد. امام حسین(ع) مقابل جمعیت دشمن آمد و گفت: هَل مِن ناصِر یَنصُرُنی؟ آیا کسی هست به من کمک کند؟ برادر بزرگتر به برادر کوچکتر گفت: برادر، برویم آن طرف نزد حسین(ع). بعضی ها در جوهرشان یک چیزی هست که یک وقت کاری می کند که خود را نجات دهد. یک نوع مردانگی، مروت یا آگاهی. برادر بزرگتر نامش ابوالهتوف بود و برادر کوچکتر سعد.

برادر بزرگتر به برادر کوچکتر گفت: برادر، برویم کنار حسین(ع) ؟ برادر کوچکتر گفت: الآن؟! الآن کسی آنطرف نیست. فقط یک نفر هست و آن حسین بن علی(ع) است. کاش این حرف را صبح می گفتی. گفت: هیچ وقت برای خوب شدن دیر نیست.

هردو نزد امام حسین(ع) آمدند و گفتند: آقا، الآن هم می شود توبه کرد؟ امام حسین(ع) پیشانی این دو نفر را بوسیدند. هردو برادر با هم کشته شدند.



حضرت علی(ع):

بی عرضه کسی است که نتواند دوست خوبی پیدا کند؛

اما از او بی عرضه تر کسی است که دوست خوب دارد،

اما نمی تواند نگه دارد و از دست می دهد.



از دیگر یاران امام حسین(ع) دو برادر بودند اهل کوفه، هر دو حافظ قرآن به نام های حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه؛که از دوستداران پیامبر(ص) بودند.

مسلم بن عوسجه آمده بود در مغازه ای رنگ بخرد تا ریش هایش را رنگ کند. حبیب بن مظاهر که داشت از آنجا رد می شد آمد و گفت: دوست من، اینجا چه کار می کنی؟

گفت: آمده ام رنگ مو بخرم، موهایم سفید شده و می خواهم رنگ کنم.

حبیب بن مظاهر گفت: دوست داری رنگ مویی به تو معرفی کنم که تا دنیا دنیاست رنگش از بین نرود؟

مسلم پاسخ داد: آری، چه رنگی؟

حبیب بن در جواب گفت: خون کربلا. رنگ خون، تا دنیا دنیاست خوش رنگ می ماند. برویم کربلا.

مسلم بن عوسجه به خانه آمد تا با همسرش خداحافظی کند. گفت: خانم، تو برای من خیلی زحمت کشیده ای و من همیشه در جبهه و مسافرت بودم و از این شهر به آن شهر می رفتم. مرا حلال کن، می خواهم به کربلا بروم. همسرش گفت: نه، حلال نمی کنم. تنها به یک شرط حلال می کنم آن هم اینکه مرا همراه خودت ببری. گفت: نمی توانم، حکومت­­نظامی است و ممکن است خودم هم دستگیر شوم. همسرش گفت: مشکلی ندارد، هرچه بشود ما در کنار هم هستیم.پسری پانزده ساله هم داشتند که یک مرتبه شروع کرد به گریه کردن و گفت: پدر جان، تو را به خدا من را هم با خود ببرید. مسلم بن عوسجه با همسرش و پسرش به اتفاق حبیب بن مظاهر راهی پیدا کرده و از شهر فرار کردند و اوائل ماه محرم به کربلا رسیدند. امام حسین(ع) وقتی نگاهش به این دو پیرمرد افتاد گریه کرد. روز عاشورا رسید و ابتدا مسلم به شهادت رسید. روی زمین افتاده بود و هنوز جان داشت که امام حسین(ع) آمد و سرش را به دامن گرفت و این آیه ی قرآن را خواند:

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ

وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا(الأحزاب/آیه 23)

از ميان مؤمنان مردانى‏اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند، برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند.

تا مسلم به شهادت رسید امام حسین(ع) پسر پانزده ساله اش به میدان آمد. فرمود: این پسر را برگردانید، مادرش همین اکنون داغ همسر دیده است. پسر پانزده ساله آمد خدمت امام حسین(ع) و گفت: سرورم، مادرم لباس جنگ بر تن من پوشانیده ؛ مادرم مرا اعزام کرده است. اینان کسانی بودند که هزار سال است به ما نیرو دادند. چه جمعیت هایی که در این مدت به خاطر این هفتاد هشتاد نفر پای همدیگر و تعهداتشان ایستادند. با ظلم و ظالم مبارزه کردند و از کشته شدن نهراسیدند. نوبت بنی هاشمی ها که رسید اولین کسی که اجازه گرفت علی اکبر بود. امام حسین(ع) صورتش را به سمت آسمان کرد، محاسنش را روی دست گرفت و صدا زد: ای خدا جوانی به میدان می رود که شبیه ترین مردم به پیغمبر(ص) است، خَلقاً، خُلقاً و منطقاً. قهرمانانه جنگید. همین که بر روی زمین افتاد پدر به بالینش آمد. سر جوانش را به بالین گرفت و صورت به صورت جوان گذاشت و صدا زد: جوان های بنی هاشم، بیایید نعش علی را به خیمه ببرید



ابو ثمامه صیداوى. بیشترین چیزی که در تاریخ کربلا از ایشان به ثبت رسیده این است که وقت نماز را یادآوری می کرده است. نماز حائز جایگاه والایی است. آیه 102 سوره نساء می گوید:



وَإِذَا كُنتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاَةَ فَلْتَقُمْ طَآئِفَةٌ مِّنْهُم مَّعَكَ وَلْيَأْخُذُواْ أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذَا سَجَدُواْ فَلْيَكُونُواْ مِن وَرَآئِكُمْ وَلْتَأْتِ طَآئِفَةٌ أُخْرَى لَمْ يُصَلُّواْ فَلْيُصَلُّواْ مَعَكَ وَلْيَأْخُذُواْ حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَأَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُم مَّيْلَةً وَاحِدَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِن كَانَ بِكُمْ أَذًى مِّن مَّطَرٍ أَوْ كُنتُم مَّرْضَى أَن تَضَعُواْ أَسْلِحَتَكُمْ وَخُذُواْ حِذْرَكُمْ إِنَّ اللّهَ أَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا (نساء/آیه 102)

و هر گاه در ميان ايشان بودى و برايشان نماز برپا داشتى پس بايد گروهى از آنان با تو [به نماز] ايستند و بايد جنگ‏افزارهاى خود را برگيرند و چون به سجده رفتند [و نماز را تمام كردند] بايد پشت‏سر شما قرار گيرند و گروه ديگرى كه نماز نكرده‏اند بايد بيايند و با تو نماز گزارند و البته جانب احتياط را فرو نگذارند و جنگ‏افزارهاى خود را برگيرند [زيرا] كافران آرزو مى‏كنند كه شما از جنگ‏افزارها و ساز و برگ خود غافل شويد تا ناگهان بر شما يورش برند و اگر از باران در زحمتيد يا بيماريد گناهى بر شما نيست كه جنگ افزارهاى خود را بر زمين نهيد ولى مواظب خود باشيد بى گمان خدا براى كافران عذاب خفت‏آورى آماده كرده است.



این آیه می گوید: ای پیامبر در میدان جنگ نماز را به جماعت بخوان. در میدان جنگ کشتن و کشته شدن و تیراندازی است و نماز جماعت خطرناک است و چه بسا تلفات به بار بیاورد. علی رغم وجود این خطرها نماز و علی الخصوص نماز جماعت بسیار مهم است. نماز جنگ دو رکعت است. ای پیامبر رزمندگان را دو قسمت کن، [در این جنگ هزار و هفتصد نفر رزمنده بود] هشتصد نفر در رکعت اول اقتدا می کنند و بعد جایشان را با بقیه که با سلاح در مقابل دشمن می جنگند عوض می کنند. این کار ممکن است تلفات داشته باشد اما ایرادی ندارد ما باید نشان دهیم که جنگ ما با بقیه دنیا تفاوت دارد.

امیرالمومنین(ع) در جنگ صفین شمشیر می زد و به آسمان نگاه می کرد. شخصی پرسید: آقا، کجا را نگاه می کنید؟ ایشان فرمودند: نگاه می کنم ببینم وقت نماز ظهر رسیده است یا خیر. آن شخص عصبانی شد و گفت: الآن زمان جنگ است نه وقت نماز. امیرالمومنین(ع) فرمود: همین جنگ ما هم بر سر نماز است. ابو ثمامه صیداوى ظهر عاشورا به خدمت ابی عبدالله آمد. امام حسین(ع) می دانست وقت نماز رسیده است اما وی یادآوری کرده بود. امام حسین(ع) دعا کرد: خداوند تو را از ذاکران و نمازگزاران قرار بدهد.



نفر بعد سعيد بن عبدالله حنفی است. امام حسین(ع) تصمیم گرفت نماز جماعت را مقابل دشمن بخواند. می توانست نماز را در سنگر بخواند اما قصد داشت پیامی به ما بدهد که نماز اهمیت زیادی دارد و اگر برایش حتی کشته هم بدهیم ایرادی ندارد.

امام حسین(ع) به دو تن از یارانش فرمود: بروید از دشمن وقت بگیرید آتش بس اعلام کنند چند دقیقه جنگ را متوقف کرده تا نماز را بخوانیم و سپس جنگ را ادامه می دهیم.

دشمن پیشنهاد را قبول نکرد و گفت نماز شما قبول نیست. حبیب بن مظاهر هم که از طرف امام حسین(ع) پیشنهاد را ابلاغ کرده بود خیلی عصبانی شد و گفت: نماز تو قبول است اما نماز فرزند پیغمبر قبول نیست؟! در جواب شنید که: به هر حال ما جنگ را متوقف نمی کنیم.

پس از آن، امام حسین(ع) هم تصمیم گرفت که در حین جنگ نماز را بخواند. فرمود: چند نفر داوطلب شوند در جلوی ما بایستند تا ما بتوانیم این دو رکعت را بخوانیم. چه کسانی داوطلب می شوند؟ سعيد بن عبدالله حنفی داوطلب شد. به این ترتیب جلوی امام حسین(ع) ایستادند.

نماز جنگ هم خیلی کوتاه و مختصر است و هم اینکه آن دو رکعت را چون در حین جنگ است با سرعت می خوانند. دشمن شروع کرد به تیراندازی به سمت سعيد بن عبدالله حنفی که آن جلو ایستاده بود. تا زمانی که امام حسین(ع) آن دو رکعت را خواند حدود سی و چند تیر به بدن او اصابت کرد.

نماز که تمام شد یک دقیقه شاید بیشتر طول نکشید؛ یک جمله به امام حسین(ع) گفت و شهید شد. آن جمله این بود: آیا من سرباز باوفایی بودم؟ امام حسین(ع) فرمود: آری، تو در بهشت هم پیش روی من خواهی بود.

یکی از علما، فتح الله کاشانی در 20 جلد تفسیر قرآن نوشته است. یک شب در مسجد در بالای منبر گفت: سعيد بن عبدالله حنفی کار خیلی مهمی نکرد. به این ترتیب کار سعيد بن عبدالله حنفی را کوچک قلمداد کرد. شب که به خانه رفت در خواب دید که در کربلاست و روز، روز عاشوراست و امام حسین(ع) می خواهد نماز بخواند. گفتند که آقای ملّا فتح الله بیاید در جلو بایستد. ایشان هم آمد جلو ایستاد. دشمن تیر اول را که زد ملّا فتح الله خودش را کنار کشید و تیر به امام حسین(ع) اصابت کرد. تیر دوم را که زدند از طرف دیگر خودش را کنار کشید تا تیر به او نخورد. به یکباره از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن.

فردای آن روز آمد مسجد و مردم را جمع کرد و از سعيد بن عبدالله حنفی عذرخواهی کرد و گفت: نه، به این آسانی هم که من گفتم نیست. سعيد بن عبدالله حنفی کار سختی انجام داده است.



نفر بعد برير بن خضير، پیرمردی بود که مردم کوفه اگر می خواستند سوگندی بخورند به حق او بود. مردی پارسا اهل عبادت، نیایش. کمتر کسی فکر می کرد که او مرد جنگ باشد؛ بیشتر او را به پارسایی و عبادت می شناختند. اما به کربلا آمده تا جانش را به پای امام حسین(ع) بدهد. آدمی که کمتر کسی دیده بود او بخندد. سر به­زیر بود، مسجد می آمد، نماز زیاد می خواند و دائماً کتاب دعا در دستش بود و می خواند.

شب عاشورا امام حسین(ع) خیمه ای برای نظافت درست کرد؛ بدین جهت که چون فردا می خواهند شهید شوند موهای زائد بدنشان را تراشیده باشند و با بدنی پاکیزه وارد آن دنیا شوند. همگی منتظر مانده بودند تا نوبت نظافت به آنان برسد. یکی از آنان همین برير بود که با نفر کناری خود چیزی می گفت و می خندید. آن مرد به برير گفت: ای برير ، من تا به حال ندیده ام شما لطیفه ای بگویید و بخندید. برير در جواب گفت: تا به حال اینجور نبوده اما الآن زمانش رسیده است.

شب عملیات معمولاً کمتر کسی می خندد، اما لشگریان امام حسین(ع) با تمام وجود اعتقاد داشتند مرگ چیز بدی است و اگر برای عمل درستی و یا مأموریت مهمی باشد افتخار هم دارد.

امام حسین(ع):

در چشم من مرگ در راه خدا، به زیبایی گردنبند

در سینه دوشیزگان است.

v

مدتی است که در دنیا مجسمه هایی از سربازان گمنام قرار می دهند. در آمریکا، در اروپا و در شرق هم همینطور است.

قبل از ماه محرم کسی به روستاهای اطراف کربلا آمده است و از مردم آنجا آدرس پرسیده است. مردم هم از او پرسیده اند که اینجا چه کار می کنی و او در جواب گفته است که به زودی در اینجا جنگی می شود؛ آمده ام تا جانم را فدا کنم.

او در لشکر امام حسین(ع) آمده، روز عاشورا هم کشته شده اما در آن چند روز هرچه از او نام خودش، پدرش و یا شهرش را پرسیده بودند او جواب نداده است و خودش را معرفی نکرده است. هیچ کس در تاریخ کربلا ندانسته که این شخص که بود. این هم یک نمونه از سرباز گمنام واقعی، که در آسمان ها شناخته شده است اما زمینی ها او را نمی شناسند، حتی نمی خواسته نامش را بدانند. این سرگذشت سرباز گمنام کربلا بود که با جدیت به خدا و جهان آخرت اعتقاد داشت و معتقد بود این دنیا حساب و کتابی خواهد داشت.



حنظلة از یاران پیامبر(ص) بود و در جنگ احد شهید شد. پدرش رهبر مشکرین بود. به این معنی که پسرِ رهبرِ مشرکین که حزب اللهی بود، با دختری به نام جمیله که دخترِ رهبرِ منافقین بود اما خودش دختری حزب اللهی بود ازدواج کرد.

روز جمعه پیغمبر(ص) در مسجد اعلام کرد امروز راهیِ اُحد می شویم و فردا جنگی رخ خواهد داد. حنظلة به رسول الله(ص) گفت: یا رسول الله(ص)­، امشب شب عروسی من است و تمام فامیل دعوت اند. فامیل های ما هم همه ضدانقلاب اند. فامیل های من مشرکین اند و فامیل های همسرم منافقین. پیغمبر(ص) فرمود: تو امشب را بمان، عروسی که تمام شد فردا سحر خودت را به ما برسان.

آن شب عروسی به پا شد، شام را خوردند و به منازلشان رفتند. عروس و داماد به خانه رفتند و خوابیدند. عروس در خواب دید همسرش بال درآورده و به سوی آسمان پَر کشیده است. شوهرش را صدا زد. شوهرش گفت: تعبیرش این بوده که من شهید می شوم. من در همین عملیات شهید می شوم.

هواتاریک بود. در زدند و همه ی همسایه ها را بیدار کردند. به همسایه ها گفت: من به جبهه می روم و این هم همسر من است. اگر هم کشته شدم و ایشان هم بچه دار شد آن بچه مال من است.

تا اُحد تقریباً شش کیلومتر راه بود. به آنجا آمد، مبارزه کرد و شهید شد. همسرش زندگی سختی داشت. به خانه مادرش که می رفت سرزنش می شد. به خانه مادر شوهرش که می رفت مورد تمسخر قرار می گرفت. هرکجا که قدم می گذاشت او را تمسخر می کردند. در تنهایی به زندگی خود ادامه داد و پس از 9 ماه پسری به دنیا آورد و نامش را عبدالله گذاشت. او را بزرگ کرد تا زمانی که جوانی رشید شد و همسری برای او انتخاب کرد و بعد از مدتی صاحب هشت پسر شد.

یک سال پس از عاشورا لشکر یزید به شهر مدینه حمله کرد. فرمانده لشکر یزید اعلام کرد تا سه روز، جان، مال و ناموس مردم مدینه بر شما حلال است. در این شورش هزار زن مسلمان مورد تجاوز قرار گرفتند، هزار حافظ قرآن کشته شدند و کنار ضریح پیغمبر سفره ی شراب پهن کردند. عده ای با دل و جرأت پیدا شدند که از مدینه حفاظت کنند و سنگری ساختند که فرمانده شان عبدالله بن حنظلة بود. دشمن که رسید عبدالله فرزند اولش را به میدان فرستاد که او شهید شد. بعد از اولین فرزندش به ترتیب دیگران پسران هم همگی به شهادت رسیدند و در پایان خود او نیز شهید شد. این سرگذشت حنظلة ی زمان پیغمبر(ص) بود.



فردی دیگر به نام حنظلة اسعد شقاقی در کربلا، روی تیرهایش شعار می نوشت؛ ذکر خدا را روی آنها می نوشت. او معلم قرآن هم بوده است و از سخنرانان عالی رتبه و در حین سخنرانی از آیات قرآن بسیار بهره می جست. وی جنگ آوری معتقد و آموزگاری خوش صحبت بود.

***

برخی از اصحاب امام حسین(ع) روز عاشورا شهید نشدند و تنها مجروح شدند که هر کدام داستان خود را دارد. تعدادی از اینان در زندان ها بعد از مدتی به دلیل جراحاتی که وارد آمده بود شهید شدند و یا اینکه اقوامشان آنها ر به نحوی پنهان کردند؛ اما بیشترشان در کمتر از یک سال به شهادت رسیدند. یکی از آنها سوار بن منعب است. او چشم که باز کرد دید لا به لای کشته ها افتاده است و تا چشم کار می کند جنازه ها و کشته ها را می بیند.

***

ادهم بن امیه، از شیعیان بصره بود كه در خانه ماریه [1] اجتماع مى‏كردند، او با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمد و به امام(ع) پیوست.

***

امية بن سعد از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) و از تابعین و ساكن كوفه بوده، و چون از آمدن امام حسین(ع) به كربلا آگاهى یافت، در ایام مهادنه [2] به خدمت امام حسین(ع) آمد.

***

بشر بن عمر از تابعین بود و دلاورى فرزندان او در جنگ‌ها معروف است، در ایام مهادنه به خدمت امام(ع) آمد.

***

جابر بن حجاج از یاران شجاع امام حسین بوده(ع) و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسید.

***

حباب بن عامر تيمی در كوفه سكونت داشته و از شیعیان است، و با مسلم بن عقیل بیعت كرده و در بین راه به امام(ع) ملحق گردید.

***

جبلة بن علی شيبانی از شجاعان كوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسین(ع) آمد.

***

جنادة بن کعب انصاری از مكه مصاحب امام(ع) بود و او و خانواده‏اش به همراه امام(ع) به كربلا آمدند.

***

جندب بن حجیر كندى از بزرگان و سرشناسان شیعه و از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) بود، و در بین راه قبل از برخورد امام(ع) با حر بن یزید به خدمت آن حضرت رسید و به كربلا آمد. اهل سیر گفته‏اند كه او در آغاز جنگ به شهادت رسید، بعضى فرزند او حجیر بن جندب را گفته‏اند كه در همان آغاز حمله شهید شدند ولى ثابت نشده است كه با پدرش شهید شده باشد.

***

جوين بن مالک ضبعی شیعه و در میان قبیله بنى تمیم بوده است، و با آنان براى جنگ با امام حسین(ع) بیرون آمد! و چون ابن سعد شرط‌ هاى امام(ع) را نپذیرفت، او نیز همانند گروه دیگرى دست از سپاهیان كوفه كشیده و شب هنگام به سوى اردوى امام(ع) كوچ كرد.

***

حارث بن امرئ القیس از شجاعان به نام بود و شهرتى در جنگ‌ها به دست آورده بود، و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده بود! و چون آنها كلام امام حسین(ع) را نپذیرفتند، به امام(ع) پیوست.

***

حارث بن نبهان؛ پدر او نبهان - بنده حمزة بن عبدالمطلب - سوارى شجاع بود، و فرزندش حارث از پیوستگان به امام على(ع) و امام حسن(ع) بود و با امام حسین(ع) به كربلا آمد و شهید شد.

***

حجاج بن بدر اهل بصره، همان كسى است كه پاسخ نامه امام(ع) را از بصره به خدمت امام(ع) در كربلا آورد؛ این نامه را امام(ع) به مسعودبن عمر نوشته بودند، و حجاج بن بدر با امام(ع) بود تا در اولین حمله پیش از ظهر عاشورا به شهادت رسید، و بعضى شهادت او را بعد از ظهر ضمن مبارزه ذكر كرده‏اند.

***

حلاس بن عمرو به همراه برادرش نعمان از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) هستند و حلاس در كوفه فرمانده نیروهاى آن حضرت بوده است. او ابتدا با سپاه عمربن سعد به كربلا آمده بود و چون عمربن سعد شرائط امام(ع) را نپذیرفت او شبانه به اردوى امام حسین(ع) پیوست.

***

زاهر بن عمرو، شجاعى با تجربه و دلاورى مشهور و از دوستان معروف اهل‌بیت بود، او از یاران عمرو بن الحمق - صحابى معروف - بشمار مى‏رفت، و چون زیاد بن ابیه در طلب عمرو بن الحمق برآمد، زاهر با او بود و در قول و فعل با او مصاحبت داشت، آنگاه كه معاویه عمرو را تعقیب مى‏كرد، در تعقیب زاهر نیز بود، و سرانجام عمرو بن الحمق به دست معاویه به قتل رسید و زاهر خود را پنهان مى‏كرد، و در سال شصت هجرى چون مناسك حج را بجاى آورد، با امام(ع) ملاقات كرد و همراه امام(ع) به كربلا آمد.

***

سالم (غلام عامر بن مسلم)، غلام عامر بود و در بصره سكونت داشت، و عامر از شیعیان آن شهر بشمار مى‏رفت، و هنگامى كه یزید بن ثبیط با فرزندان خود و برخى دیگر در مكه به خدمت امام(ع) آمدند، این دو نیز به همراه آنها به امام(ع) ملحق و با او به كربلا آمدند.

***

سالم بن عمرو اهل كوفه و از شیعیان بود، و در ایام مهادنه كه هنوز كار امام(ع) با سپاه كوفه به جنگ نیانجامیده بود، به كربلا آمد و به اصحاب امام(ع) ملحق شد.

***

سوار بن ابى حمیر نیز قبل از شروع جنگ به امام(ع) و یارانش ملحق شد، و در حمله اول مجروح گردید. او را سپاه كوفه اسیر كرده و نزد عمربن سعد بردند، عمربن سعد خواست او را به قتل برساند، خویشان او كه در سپاه كوفه بودند از ابن سعد خواستند كه او را آزاد نماید، و چون او مجروح شده بود پس از شش ماه به شهادت رسید.

***

شبیب بن عبدالله دلاورى شجاع بود كه با سیف و مالك فرزندان سریع به اردوى امام(ع) پیوسته است و قبل از ظهر روز عاشورا از جمله كسانى بودكه در حمله اول شهید شدند.

***

عائذ بن مجمع به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بین راه به امام(ع) ملحق شد و حر بن یزید خواست نگذارد، امام(ع) فرمود: اینها یاران من اند و نباید آنها را از این كار بازدارى. آنها به امام(ع) ملحق شدند و راهنماى آنها طرماح بود؛ و صاحب "حدائق" او را در شمار شهداى حلمه اول ذكر كرده و دیگران گفته‏اند با پدرش در یك جا شهید شدند و این قبل از حلمه اول در آغاز جنگ بوده است.

***

عامر بن مسلم اهل بصره و از شیعیان بود، به همراه غلامش سالم با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمده و به امام(ع) ملحق گردید.

***

عبدالله بن بشیر از مشاهیر، دلاوران و از حامیان حق به شمار مى‏رفت، نام او و پدرش در جنگ‌ها مشهور است؛ عبدالله بن بشیر با لشكر عمر بن سعد به كربلا آمد و قبل از شروع قتال به امام(ع) پیوست و در اولین حمله قبل از ظهر عاشوار به شهادت رسید.

***

عبدالله بن یزید به همراه پدرش از بصره به مكه آمد و به خدمت امام(ع) رسید، سپس به همراه آن حضرت به كربلا آمده است.

***

عبدالرحمن بن عبد ربه انصاري خزرجي از اصحاب رسول خدا(ص)و از مخلصین اصحاب امیرالمؤمنین(ع) است، هنگامى كه على(ع) در رحبه كوفه از مردم خواست كسى كه در غدیر خم حاضر بوده و حدیث غدیر را شنیده بپاخیزد و شهادت دهد، او به همراه گروهى دیگر برخاسته و گفتند: از رسول خدا(ص) شنیدیم كه مى‏فرمود: «خداى عزوجل ولى من است و من ولى مؤمنین، پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا دوست بدار كسى را كه او را دوست مى‏دارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن مى‏دارد»؛ على(ع) او را تربیت كرده و قرآن تعلیم او نموده؛ او از مكه همراه امام حسین(ع) بوده و به كربلا آمده است.

***

عبدالله بن يزيد بن نبيط (ثبيط) عبدي نیز به همراه پدرش یزید بن ثبیط و برادش و گروهى دیگر از اهل بصره در مكه به امام(ع) ملحق شدند.

***

عبدالرحمن بن مسعود و پدرش از معروفین شیعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به كربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسین(ع) رسیدند و بر او سلام كردند و نزد امام(ع) مانده و در حمله اول به شهادت رسیدند.

***

عمرو بن ضبيعه تميمي سوارى پیشتاز بود كه با عمربن سعد به كربلا آمد و بعد به حلقه یاران امام(ع) پیوست. این حجر در اصابه گفته است كه عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگ‌ها و مردى شجاع بوده است و افتخار درك رسول خدا(ص)را دارد.

***

عمار بن حسان از شیعیان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) بود و در جنگ‌هاى جمل و صفین در راه دفاع از آن حضرت مبارزه كرد و شهید گردید. عمار از مكه در خدمت امام حسین(ع) بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.

***

عمار بن ابي سلامه دالاني از اصحاب رسول خدا(ص) و از یاران على(ع) در جنگ‌ها بود، و هنگامى كه براى جنگ جمل همراه حضرت مى‏رفتند از آن حضرت سؤال كرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى كرد؟ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مى‏كنم و اگر خوددارى كردند با آنها جنگ خواهم‏كرد، عمار گفت: آن كس كه مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در كربلا به خدمت امام حسین(ع) آمد و در حمله او شیهد شد.

***

قاسم بن حبیب الأزدى از شیعیان كوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام(ع) پیوست.

***

قاسط بن زهیر [3] از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) و از جمله یاران امام حسن(ع) بود و در كوفه ماند و در جنگ‌ها خصوصاً در صفین حضور داشت. چون امام حسین(ع) به كربلا آمد، شبانه به آن حضرت پیوست.

***

كردوس بن زهیر از اصحاب على(ع) بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسین(ع) و كربلا پیوست.

***

كنانة بن عتیق از پهلوانان كوفه و از زمره زاهدان و قاریان قرآن است. در كربلا به خدمت امام حسین(ع) آمده و در حلمه اول شهید شد، و بعضى شهادت او را بعد از حمله اول ذكر كرده‏اند.

***

مسلم بن كثیر از تابعین كوفه و از یاران امیرالمؤمنین(ع)بود و در یكى از جنگ‌ها یك پاى او آسیب دید و معلول شد، و شاید به همین جهت او را «اعراج» مى‏گفتند. هنگامى كه امام حسین(ع) به كربلا وارد شد، از كوفه به سوى آن حضرت حركت كرد و در كنار او به شهادت رسید.

***

مسعود بن حجاج و فرزندش از شیعیان معروف و از شجاعان مشهور بودند، و در ایام مهادنه به كربلا آمده خدمت امام(ع) رسیدند و نزد امام(ع) ماندند و هر دو در اولین حمله به فیض شهادت رسیدند.

***

مقسط بن زهیر و دو برادرش از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) و از مجاهدان پیشتاز آن حضرت در جنگ‌هاى جمل و صفین و نهروان بودند. چون امام حسین(ع) به كربلا آمد، شبانه به خدمت آن حضرت رسیده و به فیض شهادت نائل شد.

***

نصر بن ابى نیزر پدر او از فرزندان ملوك عجم یا از اولاد نجاشى است و فرزند او - نصر - بعد از امام على(ع) و امام حسن(ع) در خدمت امام حسین(ع) بود، و از مدینه همراه حضرت به مكه آمد و از آنجا به كربلا، و در آنجا به شهادت رسید.

***

نعمان بن عمرو الراسبى و برادرش از اهل كوفه و از اصحاب على(ع) هستند، چون عمر بن سعد سخنان امام(ع) را نپذیرفت، شبانه به خدمت آن حضرت آمد و در كنار او به شهادت رسید.

***

نعیم بن عجلان و دو برادرش نضر و نعمان هر سه از اصحاب امیرالمؤمنین(ع)به شمار مى‏رفتند، و در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند و از شجاعان و از شعرا بشمار مى‏رفتند، نضر و نعمان از دنیا رفتند و نعیم در كوفه باقى ماند؛ چون امام حسین(ع) به سوى عراق آمد او به خدمت ایشان رسید و در روز عاشورا به عزم جنگ پیش آمد و در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.

***

زهیر بن بشر الخثعمى؛ صاحب مناقب او را از جمله شهداى حمله اول ذكر كرده است.

***

پس از این كه گروهى از یاران امام(ع) كه نامشان را قبلا یادآور شدیم در اولین حمله جان باختند و شربت شهادت نوشیدند، نوبت فداكارى به دیگر اصحاب و همچنین اهل‌بیت آن حضرت از بنى‌هاشم رسید كه هر كدام به میدان رزم شتافته و به استقبال شمشیرها و نیزه‏ها رفتند و لباس سرخ شهادت را به قامت خود پوشاندند و به لقاء الهى و رضوان خدا پیوستند و در جوار رحمت و الطاف حق آرمیدند كه به ترتیب در آغاز نام اصحاب و سپس اهل‌بیت آن حضرت را ذكر خواهیم كرد:

***

عبدالله بن عمیر پدر وهب و مردى شجاع و شریف بوده و در كوفه سرائى نزدیك «بثر الجعد» همدان داشت، همسرش ام وهب است. او روزى به لشكرگاه كوفه در نخیله آمد و سپاه كوفه را مشاهده كرد كه عازم حركت به سوى كربلا هستند، سؤال كرد، به او گفته شد كه این سپاه براى جنگ با حسین(ع) فرزند دختر رسول الله(ص) مى‏روند!

عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مى‏جنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیده‏اى، خداوند تو را به بهترین راه‌ها و درست‏ترین اندیشه‏ها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر.پس شب هنگام همسرش را برداشت و حركت كرد تا در كربلا به خدمت امام حسین(ع) رسید.و چون عمر بن سعد به سوى امام(ع) تیر انداخت و سپاه كوفه به طرف اردوى امام تیر پرتاب كردند، غلام زیاد بن ابیه به نام «یسار» و غلام عبیدالله بن زیاد به نام «سالم» به میدان آمدند، و از سپاهیان امام(ع) مبارز طلب كردند، حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر از جاى برخاسته كه به میدان بروند، امام حسین(ع) مانع شد، عبدالله بن عمیر بپاخاست و از حضرت اجازه خواست، امام به او نظر كرد و او را مردى گندم گون و بلند بالا و داراى بازوانى قوى و سینه‏اى گشاده یافت، فرمود: گمان دارم كه حریفان خود را از پاى درآورى، اگر مى‏خواهى به جانب آنان رو.

پس عبدالله بن عمیر به میدان شتافت، سالم و یسار كه در میدان ایستاده بودند از نسب او سؤال كردند، او خود را معرفى نمود، آن دو گفتند: ما تو را نمى‌شناسیم! پس زهیر یا حبیب و یا بریر را به میدان طلب كردند، و یسار جلوتر از سالم ایستاده بود، عبدالله بن عمیر گفت: از جنگ با مردم ننگ دارى؟! هر كس به جنگ تو آید بهتر از تو خواهد بود. پس بر او حمله برد و او را با شمشیر زد تا او را به قتل رساند، و در آن هنگام كه سرگرم مبارزه با او بود، سالم به او حمله كرد. یاران امام(ع) فریاد بر آوردند كه: سالم آهنگ تو كرده است! او اهمیت نداد، و سالم با شمشیر بر او حمله كرد.

عبدالله بن عمیر دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولى به سالم امان نداد و او را شمشیر زد و كشت، و روى به سوى امام كرد و در برابر آن حضرت رجز مى‏خواند در حالى كه هر دو حریف خود را كشته بود:

"ان تنكرونى فانا ابن كلبحسبى ببیتى فى علیم حسبى انى امر ذو مرة و عصبو لست بالخوّار عند الحرب انى زعیم لك ام و هببالطعن فیهم مقدما و الضرب."

اگر مرا نمى‌شناسید من فرزند قبیله كلب هستم، كفایت مى‏كند كه بیت من در قبیله بنى علیم است. مردى هستم كه باید نیرویم را از تیغ بخواهید، و اگر مرا مشكلى پیش آید ضیعف نباشم. اى ام وهب! من تعهد مى‏كنم كه با نیزه و شمشیر زدن ره دشمن روى كنم.

پس ام وهب همسر عبدالله بن عمیر عمود خیمه را برگرفته و روى به سوى همسر خود آورد و گفت: پدر و ماردم به فدایت باد! در برابر این ذریه رسول خدا مبارزه كن.عبدالله بن عمیر او را به سوى زنان باز گرداند، ام وهب لباس همسر خود را گرفته و مى‏گفت: هرگز تو را رها نمى‌كنم تا در كنارت كشته شوم.عبدالله بن عمیر در حالى كه دست راستش در اثر خون كشته شدگان به دسته شمشیر چسبیده بود و انگشتان دست چپ او قطع شده بودند، نتوانست همسرش را باز گرداند.امام حسین(ع) آمد و فرمود: خدا شما خاندان را جزاى خیر دهد، به سوى زنان بازگرد و با آنان باش، خدا تو را رحمت كند، بر زنان جنگ نیست، پس او بازگشت.عمرو بن حجاج زبیدى بر میمنه لشكر امام(ع) حمله كرد و یاران امام(ع) ایستادگى كردند، و شمر بر میسره حمله كرد ولى یاران امام(ع) استقامت مى‏كردند و با نیزه به آنها حمله مى‏بردند.

عبدالله بن عمیر این مبارز شیر دل كه در میسره لشكر امام(ع) مى‏رزمید، گروهى از آنان را كشت. در این هنگام، هانى بن ثبیت حضرمى و بكیر بن حى تیمى بر او حمله برده و او را شهید كردند، پس سپاه عمر بن سعد به یكباره از سواره و پیاده به یاران امام(ع) حمله ور شدند و جنگ سختى در گرفت و اكثر اصحاب امام(ع) بر روى زمین افتادند، چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد.

***

سیف بن الحارث و مالك بن عبدالله این دو برادر به همراه غلامشان شبیب روز عاشورا هنگامى كه امام حسین(ع)را در آن حال مشاهده كردند، گریه كنان به خدمت امام(ع) آمده و به اردوى او ملحق شدند.

امام(ع) به آنها فرمود: اى فرزندان برادرم! چرا مى‏گریید؟! به خدا سوگند بعد از گذشت ساعتى چشمانتان روشن خواهد شد.

گفتند: خدا ما را فداى تو گرداند، بر خود نمى‏گرییم بلكه گریه مى‏كنیم براى این كه شما را در محاصره این گروه مى‏بینیم و قدرت نداریم تا به چیزى بیش از جانمان از تو حمایت كنیم! امام(ع) فرمود: خدا شما را به خاطر این همراهى و یارى، بهترین پاداشى كه به متقین مى‏دهد، عطا نماید.

این دو برادر ایستاده بودند و حنظلة بن اسعد مردم كوفه را موعظه مى‏نمود و مبارزه كرد تا به شهادت رسید، آنگاه این دو برادر به سوى سپاه كوفه حركت كرده و روى به امام حسین(ع) نموده گفتند: السلام علیك یابن رسول الله! امام(ع) فرمود: رحمت و سلام و بركات خدا بر شما باد.پس در حالى كه هماهنگ مبارزه مى‏كردند و یكى از دنبال دیگرى بود، هر دو به فیض شهادت نائل آمدند.

***

عمرو بن خالد الصیدواى، سعد مولاى عمرو، جابر بن حارث و مجمع بن عبدالله با هم بر اهل كوفه حمله بردند و چون در میان دشمن قرار گرفتند سپاه كوفه آنها را محاصره و از دیگر یاران امام(ع) جدا كردند، امام حسین(ع) برادرش عباس(ع) را فرستاد تا آنها را با شمشیر از حلقه محاصره نجات دهد در حالى كه آنها كاملا زخمى شده بودند، ولى در اثناى راه، دشمن باز با شمشیر بر آنها حمله برد و با این كه مجروح بودند، مبارزه كردند تا در كنار هم به شهادت رسیدند.

***
ادامه در قسمت دوم...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان