ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *

قلم مهر

گفتار تربیتی: خانه و خانواده

بسم الله الرحمن الرحیم

24 ساعت شبانه‏ روز خود را به سه تا 8 ساعت تقسیم کنید. 8 ساعت کار، 8 ساعت خواب، 8 ساعت بیکاری.

تکلیف 8 ساعت کار و خواب که مشخص است. 8 ساعت بیکاری را برنامه‏ ریزی کنید و از آن بیشترین بهره را ببرید. مثلاً : 1 ساعت مطالعه؛ 1 ساعت عبادت؛ 1 ساعت خلوت و هم‏سخنی با همسر؛ 1 ساعت صله رحم؛ 1 ساعت ورزش؛ 1 ساعت هم‏بازی شدن با فرزندان؛  و ...

تغذیه مناسب، تحرّک و استراحت مناسب، 3 نیاز اصلی بدن است! مسایل روانشناختی نیز روی بدن اثر می‏گذارد.

 

در  ارتباط با فرزندان؛ سن، جنسیت و شرایط او را در نظر بگیرید. با کودکان زیر 12 سال هم‏بازی شوید و مانند کودکان رفتار کنید، کودک شوید و جدیّت پدرانه را کنار بگذارید.

چون سر و کارت با کودکان فتاد        پس زبان کودکان باید گشاد

کودکان با نصیحت چیزی نمی‏آموزند؛  با اجبار و زور هم، کاری را انجام نمی‏دهند. از این سه راه با آنان چیزی بیاموزید: 1. بازی 2. قصه‏خوانی و قصه‏گویی 3. نقاشی، گردش، تفریح، سینما و مسافرت.

کودکان داستان را خیلی دوست دارند، وقتی برای کودکی، کتاب داستانی را بخوانید یا  قصه‏ای را تعریف کنید، در ذهن او می‏ماند و بارها و بارها برای این و آن تکرارش می‏کند.  کودکان در داستان‏ها زندگی می‏کنند، ذهن قصه‏پردازی دارند و مفاهیم را از طریق قصه و داستان بهتر درک می‏کنند. کودکان نقاشی‏کردن را نیز بسیار دوست دارند و تقریباً هیچ کودکی نیست که نقاشی نکند و برای  نقاشی‏هایش قصه‏پردازی نکند. بهتر است امکانات کافی در اختیار کودکان قرار داده شود تا آزادنه نقاشی کنند. نقاشی باعث رشد خلاقیت و پویایی ذهن کودک می‏شود. کتاب، رنگ، قلم‏مو ، مداد و کاغذ رنگی را جز اسباب‏بازی بچه‏ها قرار دهید و به آنها اجازه بدهید تا نقاشی‏هایشان را به شما نشان بدهند و  قصه‏هایشان را برایتان بازگو کنند.

خانه و خانواده اولین مهره دومینو و اولین خشت زیربنای همة سازمان های اجتماعی است. مهرة اول و خشت مهم خانواده مادر است. مادر اولین مربی انسان است و اوست که حرف زدن، راه رفتن، محبت کردن و بسیاری چیزهای دیگر را از او یاد می‏گیریم. بنیان خانواده بر شخصیت مادر استوار است. کوتاهی و بی‏توجهی مادر،  می‏تواند کل ساختار خانواده را برهم بریزد و باعث از هم‏پاشیدگی، ناامنی و تزلل روابط خانوادگی شود و در پی آن کل جامعه نیز سقوط کند.

خانه اولین مدرسه است و والدین اولین معلمان این مدرسه‏اند. همة انسان‏ها اولین آموزش‏ها را در خانه می‏بینند و سپس قدم به گروه‏های اجتماعی دیگر مثل مدرسه، دانشگاه، اداره و ... می‏گذارند. دست‏کم 7 سال اول زندگی هرکسی  زیر نظر مستقیم مادر و در خانه می‏گذرد.

اگر در خانواده‏ی مشکلاتی وجود دارد، وبناست که آن مشکلات شود، قبل از هر چیزی باید از خودمان شروع کنیم و به فکر اصلاح رفتارهای خودمان باشیم. می رود تولستوی می‏گوید: همه می‏خواهند دیگران را تغییر بدهند و کسی به فکر تغییر خود نیست، برای همین است که جامعه تغییر نمی‏کند!

از بزرگی نقل می‏کنند که در کودکی به فکر تغییر جهان بودم، به نوجوانی که رسیدم، دیدم جهان بزرگ‏تر از آن است که من بتوانم تغییرش دهم، گفتم؛ کشورم را تغییر می‏دهم. به میان‏سالی دریافتم که دیدم کشورم بزرگ است و من توان تغیرش را ندارم، پس شهرم را تغییر می‏دهم. در بزرگ‏سالی، دیدم شهرم بزرگ است و توان تغیرش در من نیست. در کهن‏سالی و به هنگام مرگ، فهمیدم که  باید خودم را تغییر می‏دادم و گفتم :ای کاش خودم را تغییر داده بودم، گویی همة جهان را تغییر داده بودم.

هر جا که هستید و هر مسئولیتی که بر عهدة شماست، کارتان را درست انجام بدهید و درست‏کار باشید. این که همسر شما، همکار شما یا دوست شما در انجام مسئولیت خود کوتاهی می‏کند، دلیل بر آن نیست که شما هم از مسئولیت خود شانه خالی کنید. صبیعتاً اگر مردی در ادارة امور خانه با همسر خود همکاری نکند، بر مشکلات خانه‏داری می‏افزاید. یک نفر به تنهایی از ادارة امور خانواده برنمی‏آید یا به سختی برمی‏آید، اما عدم همکاری یکی نباید باعث بی‏اعتنایی دیگری نسبت به وظیفه و مسئولیت خود شود. وظیفة خودتان را درست انجام دهید و از همسر خود بخواهید که به وظایف خود بی‏توجهی نکند. ‏

ریشه و دلایل بسیاری از مشکلات اجتماعی، نه در اجتماع که در خانواده‏هاست و از خانواده به اجتماع تسری پیدا می‏کند. فیلم‏های سینمایی، ماهواره‏ها و بسیاری موارد دیگر ممکن است خطر جدی‏ای برای فرهنگ و دین به شما روند، اما تا وقتی که به خانواده‏ها را پیدا نکنند، اثرگذاری کمتری دارند.

زن‏ها بیش از آن که نیازمند طلا، جواهرات و پول باشند، به محبت، عشق و توجه نیاز دارند. اگر محبت کردن و عشق‏ورزی بلد نیستید، بی‏مهری نکنید و رفتار سرد و خشن نداشته باشید. هم زن و هم مرد، هر دو نیازند محبت و جلب توجه یکدیگرند. همدیگر را به اسم و با حسی از صمیمیت صدا کنید. عبوس نباشید. شاد و گشاده‏رو باشید که یکی ار نشانه‏های ایمان خوش‏رویی است. پیامبر اسلام هرگز اخم به چهره نداشتند و متبسم بودند. مومن شاد است و پرانرژی و سرشار از شادمانی. مؤمن اندوهش را در دل نگه می‏دارد و شادی‏اش را بر چهره.

قرآن می‏گوید وقتی خداوند انسان را آفرید، همه چیز را آفرید. مقدس‏ترین ظرف عالم ذهن انسان است و قرآن مقدس‏ترین مظروف آن. قرآن با همة عظمتش باید بیاید در این ظرف قرار بگیرد. هر روز قرآن بخوانید و در آیات آن تفکر کنید و راه و رسم زندگی کردن را بیاموزید. در قرآن خداوند می‏فرماید که در امور جهان اندیشه کنید ( طبقة اول وجود انسان: شعور)، به زیبایی‏ها و نیکویی‏ها عشق بورزید( طبقة دوم وجود انسان: شور)، از خوردنی‏ها و آشامیدنی‏هایی که خداوند برای شما آفریده بخورید و بنوشید اما اسراف نکنید(طبقة سوم وجود انسان: شکم)، و می‏گوید ما شما را برای آرامش یکدیگر قرار داریم، توصیه به ازدواج و از زنا و گناه نهی  می‏کند. (طبقة چهارم وجود انسان: شهوت).

به این چهار طبقه‏ی وجودی خود و همسرانتان اهمیت بدهید و به آن رسیدگی کنید. اول عاقل باشید،  بعد عاشق! زیباترین کلمه‏ای که خداوند به پیامبرش گفت؛ کلمة اقراء بود. یعنی: بخوان! بدان! سپس حرکت کن! درست نمی‏گوییم که به دانشجوها و یا به دخترهای جوان، می‏گوییم اگر حجابت را رعایت نکنی، آویزانت می‏کنند در آتش جهنم! و می‏سوزانند! او هم می‏گوید این دین مال تو! من نمی‏خواهم!

اگر می‏خواهی علیه اسلام تبلیغ کنی، بد تبلیغ کن! متأسفانه بعضی از ما مسلمانان اسلام را بد تبلیغ می‏کنیم! وقتی که تبلیغ درست نباشد، نسل جوان مقابل اسلام می‏ایستد و به  فرهنگ غرب گرایش پیدا  می‏زند. غربی‏ها علم و هنر تبلیغات را خیلی خوب بلدند و در این زمینه تا حدودی موفق هم هستند. از یک طرف تبلیغ بد دین و از طرف دیگر تبلیغ جذاب غرب، جوان را دچار از خود بیگانگی و احساس حقارت می‏کند.  یک مسلمان واقعی، یک دیندار اخلاق‏مدار، یک مذهبی باسواد و با ادب، از طریق علم، عمل، برهان و استدلال حقانیت و زیبایی‏های را تبلیغ می‏کند و دیگران را به سوی دین دعوت می‏کند. مخصوصاً در جهان امروز که خالی از معنویت شده و به شدت تکنولوژی‏زده و سرد و بی‏روح است، مردم تشنة معنویت‏اند و آن را در هرجایی و هرچیزی جستجو می‏کنند. بسیاری از کسانی که مشروبات الکلی یا موادمخدر مصرف می‏کنند، به نحوی می‏خواهند خلاء معنویت را پر کنند و به آراش برسند.

جوان باهوش و جستجوگری که می‏بیند، مادرش مذهبی و چادری است ولی غیبت می‏کند؛ کینه‏توز است و بداخلاق، حجاب و درکل اسلام برایش مطلقاً اهمیت و جذابیتی نخواهد داشت. اگر خود را مسلمان می‏دانی و نامت را اسلامی می‏ دانی،  باید برازنده این مسلمانی و این نام باشی. آن اندازه که در خوردن و پوشیدن و آراستن خود وسواس و حساسیت دارید، به خوراک و آراستگی ذهن خود نیز وسواس باشید. مهدی نراقی می‏گوید: دو اتاق در همة خانه‏ها فعال هستند: آشپزخانه و توالت! و متاسفانه در بیشتر خانه‏ ها فقط همین دو اتاق فعالند. اتاق‏ های دیگر خانه را نیز فعال کنید، گوشة اتاقی را نیز به مطالعه  و عبادت اختصاص دهید.

ارتباط با همسر

ارتباط شما با همسرتان مثل این سه مثال است:

1. لباس

2. آینه

3. دوست

شما لباس، آینة و دوست همدیگر هستید. در سورة بقره آیة 187 آمده است:

هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ.

آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستيد.

هر خصوصیتی که لباس دارد، تو نیز باید به عنوان داشته باشی.

خصوصیات لباس

  1. لباس انتخابی است و تحمیلی نیست: شما نیز همدیگر را انتخاب نکنید، نه این که دیگران شما را به یکدیگر تحمیل کنند.
  2. لباس برای پوشیدن است: هر جا که می‏روید لباس می‏پوشید. با همسرتان نیز این‏گونه باشید، همراه او باشید و با او به مسافرت بروید، به مهمانی، گردش، تفریح ، خیابان و بازار  بروید.
  3. لباس، انعطاف‏پذیر است: سجده می‏روی با شما می‏آید، رکوع می‏روی با شما می‏آید! خشن و خشک نباشید مثل آهن و تیغ. مثل لباس نرم و لطیف باشید.
  4. لباس عیب‏ها را می‏ پوشاند: عیب‏های هم را بپوشانید و نزد دیگران بازگو نکیند.
  5. لباس باید پاک باشد: و نباید آلوده باشد، با لباس ناپاک نمی‏شود نماز خواند و نمی‏شود پیش خداوند رفت. حتی نزد یک شخصیت محترم هم نمی‏شود.
  6. لباس باید بادوام باشد: زود نخ‏نما، کهنه و مندرس نشود. محکم باشید و در عقیدة خود ثابت‏قدم.
  7. لباس اتیکت دارد: یعنی معلوم است که جنس آن چیست، کجا و کدام خیاطی آن را دوخته است. همسر نیز باید اصالت خانوادگی داشته باشد، با خانواده و با فرهنگ باشد.
  8.  لباس برای راحتی و آسایش است: لباس نباید دست و پاگیر باشد. همسر نیز نباید نق بزند، تجسس کند و به همسرش مشکوک باشد و هر روز او را مورد سؤال و پرس و جو قرار دهد.

 خصوصیات آینه

آینه آن روز که بگیری به دست            خود شکن آن روز مشو خود پرست

آینه گر عیب تو بنمود راست               خود شکن آینه شکستن خطاست

هر که را آینه باشد پیش رو               زشت و خوب خویش را بیند در او

  1. آینه نه تنها عیب‏ها بلکه حُسن‏های ما را نیز نشان می‏دهد.
  2. وقتی روبه‏روی آینه می‏ ایستید، عیب‏تان را به خودتان می‏گوید، نه به دیگران:  می‏گویند: اَلمُؤمِنُ مراةٌ مُؤمِن: مومن آینة مومن است. شما که هم مسلمانید و هم مؤمن، آینه هم باشید.
  3.  آینه، عیب اکنون شما را نشان می‏دهد، نه عیب‏های گذشته‏تان را: اگر در گذشته دلخوری و یا کدورتی بینتان بوده، فراموش کنید و مدام آن را یادآوری نکنید. همچنین اگر یکی از شما عیبی داشته یا خطایی از او سر زده، با یادآور آن، او را تحقیر نکیند، همچون آینه اکنون همسرتان را ببینید.
  4. آینه صداقت دارد و متملق‏گو نیست: نسبت به همسرتان صداقت داشته باشید و راستگو باشید، تملق نکنید و در رابطة با مسأله‏ای که بینتان پیش می‏آید، اغراق و بزرگ‏نمایی نکنید.
  5. آینه فریاد نمی‏زند، آرام و بی‏صدا عیبتان را به شما می‏گوید: اگر از با همسرتان مشکل دارید و بعضی رفتارهای او موجب رنجش شما می‏شود، فریاد نکشید و برسر او داد نزنید بلکه با ملایمت و مهربانی با او در میان بگذارید، و شکایت خود را نزد دیگران نبرید.

خصوصیات دوست

  1. دوست، خوبی‏ ها را به خاطر می‏ سپارد و بدی ‏ها را فراموش می‏ کند: دو دوست با هم رفته بودند کنار رودخانه‏ای، با هم درگیر می‏شوند و یکی، دیگری را سیلی می‏زند. آن که کتک خورده بود، روی ماسه‏های کنار رودخانه می‏نویسد: امروز دوست من، یک سیلی به گوش من نواخت! آن که سیلی زده بود علت این کار را نفهمید. ساعاتی بعد، آن که سیلی خورده بود، کنار رودخانه پایش می‏لغزد و در آب می‏افتد، دوستش به کمک او می‏آید، او را از آب بیرون می‏کشد و نجاتش می‏دهد. این بار روی تخته سنگی حک می‏کند: امروز دوست من، مرا از مرگ نجات داد! آن که سیلی زده بود علت این کارهای او را می‏پرسد. می‏گوید: بدی‏ دوست را روی ماسه نوشتم، که ماندگار نیست و زود پاک می‏شود و اثری از آن به جا نمی‏ماند و خوبی دوست را روی سنگ نوشتم تا ماندگار و پایدار بماند و از یاد نرود.
  2.    دوست، گذشت دارد و نرم‏خو است: شخصی در بیابان، افتاده بود برزمین و عجز و نیاز می‏کرد. سواری از آن نزدیکی‏ها می‏گذشت با اسبی گران‏قیمت و اشرافی  و خورجینی ازطلا و جواهر. نزدیک این شخص نیازمند می‏آید و ائ را بر اسب خویش می‏نشاند تا او را به آبادی‏ای ببرد و نجاتش دهد. اما آن شخص ظاهراً بی‏نوا، همین که بر زین اسب می‏نشیند، آن را می‏تازاند و از صاحب اسب دور می‏شود. مالباخته که انسان شریفی بود، فریاد می‏زند اندکی درنگ کن! با تو سخنی دارم! اسبم ازآنِ تو و نیز خورجیبنی که روی آن است و تمام محتویات آن خورجین ازآنِ تو! اما این اتفاق را بای هیچ کس بازگو نکن، چرا که می‏ترسم دیگر کسی از ترس جان ومال، بی‏نوایی را دست‏گیری نکند و رسم مروت و مردانگی از میان برود! دزد اسب به خود آمد و از کار خود پشیمان شد.

 

شعر گره گشای از پروین اعتصامی

 

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی

نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود

تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه میمد زبون

قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری میرفت حیران بر دری

رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند

دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست

برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

میخرید این گندم ار یک جای کس

هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم

وان عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا میکرد و می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر

چون تو دانائی، نمیداند مگر

سالها نرد خدائی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده

فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای

کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی

هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای

گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است

هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان بتاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بیکسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند

تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی

رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

 

خلاصه داستان :

پیر مردی مفلس پسر و دخترش بیمار بودند واز هر آدم خودپرستی طلب کمک میکرد روزها گدائی میکرد وشبها بیمارداری
شبی از ناچاری سوی آسیائی رفت وآسیابان مقداری گندم به اوداد گندم را در دامن ریخت و گره زد که نریزد وبراه افتاد پس رو به خدا کرد وگفت ای گره گشا گره گره از کار من برگشا که این گندم را کسی بخرد وبا پول آن عدس وعسل برای شوربا تهیه کنم
ناگان دید گره دامن باز شده وگندم ها ریخته است زبان باعتراض گشود که خدایا بجای گره گشائی از کارم این گره را باز کردی!!
پس خواست گندم ها را جمع کند کیسه پولی را درآنجا افتاده دید پس خدا را سجده کرد وعذر خواست که حکمت کار تو را از اول ندانستم وسخنانی اینگونه گفت:
هر بلائی کز تو آید رحمتی است
هر که را فقری دهی آن دولتی است….