ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *

قلم مهر

صمیمیت و نفوذ و تاثیرگذاری سریع ( 25 قسمت پایانی )

 

 

صمیمیت نفوذ وتاثیرگذاری قسمت پایانی

 

و اما حالا شما زنان بخوانید :

 

از مرد دیگر صحبت نکنید .

 

هر چند که مردی قابل تحسین باشد ابدا پیش همسر خود تحسینش نکنید . اگر شما نیز شاغل هستید و با ارباب رجوع و همکار مرد سر و کار دارید ، اگر بیرون می روید و خرید خانه را انجام می دهید ، اگر مردان فامیل را ملاقات می کنید ؛ پیش همسر خود از آنها تعریف نکنید و نگویید که مثلا فلان آقا چه خوش تیپ ، پولدار ، مودب ، سر و زبان دار ! و ... است .

 

با این کار هم به تخریب حس توانمندی و قدرتمندی مرد لطمه زده اید و هم صمیمیت را از بین برده اید . به نظر میرسد که آنقدر که گفتن مرد از زن دیگر ، روی همسرش تاثیر منفی می گذارد ؛ بیان زن از مرد دیگر روی شوهرش تاثیر ندارد ؛ اما به واقع چنین نیست .

 

شاید تنها شیوه برخورد مردها با مساله کمی فرق داشته باشد . مردها معمولا احساسات خود را به آن وضوح که زنها نشان می دهند ؛ ابراز نمی کنند . بیان شما از مرد دیگر هم قطعا ، تاثیر گذار است و انزجار برانگیز .

 

و زنها این اشتباه را بیشتر مرتکب می شوند که برای ایجاد انگیزه !!! در شوهر خود برای « بهتر بودن » ، از مرد دیگر ، حرف می زنند . مثلا وقتی شوهر خود را کم تحرک می بینند ، شلوغ می کنند که فلانی چقدر فعال است و پر تحرک .

 

این ، عملا مقاومت ایجاد می کند . مانع می شود . مرد را به واکنش منفی وا می دارد . و حتی شاید : جری تر شود ، کم تحرک تر شود . عصبانی شود و بدبین شود و ..... مراقب باشید از مردان دیگر زیاد حرف نزنید و تا  میتوانید کمتر بگویید .

 

یک نکته :

 

ممکن است شما بگویید وقتی که مرد و زن از زن و مرد دیگری سخن می گویند در اکثر موارد هیچ منظور و مقصودی ندارند و اگر مخاطب واکنش منفی نشان می دهد ؛ این ، مشکل مخاطب است که غیر منطقی است .

 

حرف شما درست است . اما واکنش مخاطب هم طبیعی است این حساسیت است . حساسیتی مثبت .

 

البته نمی گویم که مطلقا و اصلا درباره هیچ کس دیگر صحبت نکنید . بلکه تاکید می کنم که اگر مرد هستید ، صحبت شما ، مقدار صحبت شما ، حالت و بیان شما و .... همه و همه در نظر همسر شما نشانه میزان توجه شما به شخص دیگر است و اگر زن هستید ، صحبت شما ، مقدار صحبت شما ، حالت و بیان شما و .... همه و همه نشان دهنده میزان پذیرش شما از شخصی دیگر است ؛ که در هر دو حالت برای طرف مقابل ، ناخوشایند است .

 

31 - و پس از صمیمیت

 

تداوم صمیمیت از شروع آن بسیار مهمتر است . بسیاری از وقتها شما به راحتی با دیگران صمیمی می شوید . اما خیلی زود هم شکست می خورید . روابط به سردی می گراید ، از هم دلخور می شوید و همدیگر را رنجیده خاطر می کنید .

 

دوست شدن یک مهارت است و تداوم آن یک هنر .

 

ازدواج عاشقانه یک چیز است و پایداری آن چیزی دیگر .

 

صمیمیت را حفظ کنید .

 

برای حفظ کردن صمیمیت ، باید از آنچه تداوم صمیمیت را زایل می کند ، بپرهیزید .

 

 

عوامل منفی در تداوم صمیمیت :

 

 

1 - ارتباط بیش از حد :

 

گفته بودم که براساس ارزشهای فکری هماهنگ ، ارتباط برقرار کنید و بر همین اساس هم میزان ارتباط خود را تعیین کنید . با دوست خود ، فرزند خود ، همکار خود ، صمیمی هستید . بسیار خوب ! اما مجالی هم برای نفس کشیدن بدهید . صمیمیت اگر چه با مجاورت گسترش می یابد اما این مجاورت اگر به چسبیدن و ول نکردن بیانجامد ، به نفرت مبدل می شود .

 

صمیمیت ابدا نباید شما را وادار کند که شبانه روز با هم باشید . با هم راه رفتن . با هم میهمانی رفتن ، با هم درس خواندن ، با هم غذا خوردن و همه کارها را با هم انجام دادن ، نادرست است .

 

البته برای همسران ، باید میزان با هم بودن بیشتر باشد اما آنها هم به فضای خالی نیاز دارند .

 

2 - تلاش برای بیشتر صمیمی شدن :

 

یکی از علتهای شکست ارتباطات ، تلاش فردی برای صمیمیت بیشتر است . اشتباه نکنید . صمیمیت با زور و تقلای شما گسترش نمی یابد . وقتی تلاش می کنید صمیمی تر شوید ؛ غالبا بیشتر خطا می کنید . صمیمیت ، خود ، صمیمیت را سبب می شود . کاری بیش از حد نکنید . خود را به در و دیوار نکوبید و سوپر من نشوید .

 

حتی فداکاری بیش از حد ، اگر چه دیگران را از شما ممنون می کند ، به صمیمیت بیشتر می انجامد . پرهیز همانقدر مهم است که دیدار مهم است .

 

در تداوم صمیمیت ، شاید حتی با هم نبودن ، موثرتر از با هم بودن باشد . برای مجاورت خود حدی قایل شوید و برای صمیمی شدن کاری نکنید . صمیمیت اولیه ، خود بذر صمیمیت های بعدی است . به شرط آنکه ناخودآگاه با تقلا و تکاپوی خود خرابش نکنید .

 

3 - دخالت نکنید :

 

قبلا هم گفتم دخالت نکنید . خیلی ها از دخالت کردن و کمک کردن ، قصد نزدیکی و تماس بیشتر دارند . در مسایل شخصی طرف خود کنجکاوانه می روند تا ثابت کنند ما یکی هستیم و به قولی « نداریم . »

 

هر کس باید چیزهایی برای خود داشته باشد . اینها مسایل شخصی هستند . اگر به اصرار شما این مسایل شخصی بیان شوند ؛ صمیمیت شما سست و سست تر می شود .

 

در مسایل شخصی هم جلو نروید . جستجو نکنید . اصرار نکنید که سر در بیاورید . همین که هر کس چیزهایی برای خود دارد ، ارتباطها را جالب و جذاب می کند . اینکه همه در هم و جزییات هم غرق می شوند ؛ صمیمیت را پایمال می کند .

 

همیشه وقتی کسی راز خود را به اصرار شما برای شما می گوید و شما خودآگاه یا ناخودآگاه از مسایل شخصی اش پرده برمی دارید ، در مخاطب احساس بدی ایجاد می شود . او خودش هم نمی داند چرا . همینطوری احساس بدی دارد . با هم صحبت کنید . رازها را بگویید ولی فقط تا همانجا که مایلید و مایلند .

 

جلو رفتن بیش از حد به شما حالت تهاجم می دهد و غالبا آنها که خصومت و دشمنی با شما دارند به کاشانه دل شما هجوم می آورند .

 

در مجموع ، با رعایت نکاتی که گفته شد و مراقبت از آنچه که درباره اش صحبت کردم ؛ شما می توانید نتایج بهتر و مطلوب تری را مشاهده کنید و صمیمیت ، نفوذ و تاثیرگذاری خود را در دیگران به وضوح می بینید و هر چه که بیشتر به این مرحله نزدیک می شوید ؛ زندگی پربارتر و دلپذیرتری را تجربه می کنید .

 

 

« موفق باشید »

 

 

 

شعر گره گشای از پروین اعتصامی

 

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی

نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود

تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه میمد زبون

قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری میرفت حیران بر دری

رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند

دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست

برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

میخرید این گندم ار یک جای کس

هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم

وان عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا میکرد و می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر

چون تو دانائی، نمیداند مگر

سالها نرد خدائی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده

فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای

کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی

هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای

گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است

هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان بتاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بیکسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند

تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی

رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

 

خلاصه داستان :

پیر مردی مفلس پسر و دخترش بیمار بودند واز هر آدم خودپرستی طلب کمک میکرد روزها گدائی میکرد وشبها بیمارداری
شبی از ناچاری سوی آسیائی رفت وآسیابان مقداری گندم به اوداد گندم را در دامن ریخت و گره زد که نریزد وبراه افتاد پس رو به خدا کرد وگفت ای گره گشا گره گره از کار من برگشا که این گندم را کسی بخرد وبا پول آن عدس وعسل برای شوربا تهیه کنم
ناگان دید گره دامن باز شده وگندم ها ریخته است زبان باعتراض گشود که خدایا بجای گره گشائی از کارم این گره را باز کردی!!
پس خواست گندم ها را جمع کند کیسه پولی را درآنجا افتاده دید پس خدا را سجده کرد وعذر خواست که حکمت کار تو را از اول ندانستم وسخنانی اینگونه گفت:
هر بلائی کز تو آید رحمتی است
هر که را فقری دهی آن دولتی است….