ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *

قلم مهر

گفتار تربیتی: نیاز انسان به موعظه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

امیرالمؤمنین علی(ع) در نامة سی و یکم نهج‏ البلاغه خطاب به امام حسن مجتبی(ع) می‏فرمایند: پسرم، در زندگیِ تو، همان گونه که بدن تو برای زنده بودن نیازمند غذا و خوراک است، قلب تو نیز برای ادامة حیات نیازمند غذا و خوراک است. اگر به جسم تو غذا نرسد، بدن تو پژمرده خواهد شد و از بین خواهد رفت. به قلب تو نیز اگر خوراک و غذا نرسد، به همین نحو خواهد مرد. اما پسرم، غذای قلبِ تو دریافت موعظه و نصیحت است.

 

 فرمود:« أَحْیِ قَلبَکَ بالمَوْعَظَةِ: دلت را با اندرزِ نیکو زنده کن».

این نامه را به روایت تاریخ، امیرالمومنین علی(ع) بعد از جنگ صفین به امام مجتبی(ع) نوشته‏اند. سنِ امام حسن(ع) در آن موقع، حدوداً 38 سال بوده است.

یکی از پیام‏های اصلی نامة امام علی(ع) این است که رابطة عاطفی بین پدر و فرزند حتی در سنین بالا هم باید ادامه داشته باشد. و انسان باید تا آخر عمر، احساس قلبی و عاطفی خود را نسبت به فرزندش حفظ کند. نصیحت و موعظه فقط مربوط به سنین کودکی و نوجوانی نیست.

یکی از عوامل بیداری دل انسان و حیاتِ قلب او، دریافت موعظه و نصیحت است. خداوند متعال برای هر انسانی در زندگی، سه واعظ و نصیحت‏گر قرار داده است که اگر انسان نصایح و مواعظ این سه واعظ را گوش بسپارد، قطعاً در زندگی مسیر سعادت را خواهد پیمود.

واعظان راهِ سعادت

1. واعظ درون: اولین واعظ و نصیحت‏گری که خدا در زندگی برای انسان قرار داده؛ واعظ درون است. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «إِجعَل مِن نَفسِکَ عَلی نَفسِکَ رَقیباً: از درون خویش برای خود، یک مراقب قرار بده» . خداوند متعال در جسم انسان سیستمی را قرار داده است که اگر باکتری یا میکروبی واردش شد، گلبول‏های سفید با این میکروب و باکتری مبارزه کرده و او را نابود می‏کنند تا انسان از بیماری نجات پیدا کند. بزرگترین بیماری جان انسان، گناه و معصیت است.

حالا اگر کسی گناه و معصیت کرد، خدا برای پاک شدن گناه، در قلب او چه سیستمی را تعبیه کرده است؟ در قرآن کریم آیاتی هست که نشان می‏دهد در درون انسان، خداوند سیستمی را تعبیه کرده به نام نفس مُلهِمِه که هرگاه انسانِ بیداردل به گناه نزدیک می‏شود، به او هشدار می‏دهد و می‏گوید که ای انسان تو داری به گناه نزدیک می‏شوی!

«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا(الشمس/8) : سپس پليدكارى و پرهيزگارى‏اش را به آن[نفس] الهام كرد». مفسرین گفته‏اند انسانی که به هشدار نفس ملهمه توجه کند از گناه فاصله می‏گیرد. همان موقعیتی که برای حضرت یوسف(ع)پیش آمد، تا محیط گناه را حس کرد، بلافاصله از گناه دوری کرد.

اگر کسی هشدار را نشنید و مرحلة دوری جستن از گناه را رد کرد و مرتکب گناه شد. اینجا از نگاهِ قرآن، سیستم دوم فعال می‏شود که به آن می‏گویند: نفس لوامه. «لاَ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ(1) ولاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (قیامت/2)  سوگند به روز قیامت(1) و سوگند به نفس لوامه و وجدان بيدار و ملامت‏گر كه رستاخيز حق است(2)». این نفس لوامه همان واعظ درون است. شروع می‏کند با انسان صحبت کردن: جواب خدا را چه می‏دهی؟ این حرف‏هایی که زدی! این آبروها که بردی! مدام ملامت و سرزنش می‏کند.

این سـخن چو مارو گژدم است     مار وگژدم می‏شـــود، گیرد دمت

ای دریده پوســــتین یوسفان          گرگ برخیزی از این خواب گران

نفس لوّامه، همان چیزی است که وجدان هم به او می‏گویند. مثلاً: به وجدان خودت مراجعه کن! وجدان خودت را قاضی کن! امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: « مَن لَم یَکُن لَه واعِظٌ مِن نَفسِهِ فإِنِّما مَواعظ النَّاس لا تَنْفعُهُ! اگر کسی واعظ درونی نداشته باشد، شنیدن پند و موعظه دیگران در او اثری نخواهد کرد». تا وقتی وجدان یا به تعبیر قرآن نفس لوامه، یا به تعبیر روایات، واعظ درون وجود نداشته باشد، واعظ بیرون فایده‏ای نخواهد داشت. خداوند این سیستم را برای پاک شدن و رهایی انسان از گناه خلق کرده است. نفس لوامه آنقدر ملامت و موعظه می‏کند تا جایی که انسان توبه کند و دست از گناه بشوید. یعنی تأثیری که واعظ درون بر انسان دارد، خیلی تأثیر اساسی و مهمی است.

در روایات فراوانی هست که کسانی می‏آمدند نزد پیغمبر و می‏گفتند: من مرتکب گناه شده‏ام، مرا حد بزنید و مجارات کنید. حتی به گناهانی اقرار می‏کردند که مجازاتش سنگ‏سار بود. این حاصل همان وجدان یا همان نفس لوّامه است.

در کتابی به نام " کیفر گناه" نوشته شده است: کسی که در اوت 1945 بمب اتمی را بر فراز هیروشیما رها کرد- خلبان نیروی هوایی آمریکا - سال‏های پایانی عمر خود، روانی شده بود،  دیوانه شده بود و وقتی در آسایشگاه روانی بستری بود، این جمله را مرتب تکرار می‏کرد: من قاتل صدهزار نفر انسان هستم! این همان نفس لوامه است! اما وقتی که کسی به جهان آخرت اعتقاد و به خدا امید ندارد، ندای وجدان او را دیوانه می‏کند و روان او را درهم می‏ریزد.

اگر انسان به ندای واعظ درون گوش نکند و او دوباره حرف بزند و باز انسان بی‏توجهی کند، به جایی می‏رسد که این واعظ درون می‏میرد. نفس لوامه دیگر نصیحت نمی‏کند و آدم دچار ایدز اخلاقی می‏شود! ایدز جسمی آن است که سیستم ایمنی بدن مختل می‏شود و آدم را از پا می‏اندازد. ایدز اخلاقی آن است که آدم هر گناهی که انجام دهد، اصلاً احساس ناراحتی و پشیمانی نمی‏کند. دروغ‏گفتن و دزدی کردن و قسم دورغ خوردن برای او آن‏چنان عادی می‏شود که نسبت به گناه احساس ناراحتی نمی‏کند. پیغمبر فرمود: « اَلْمُؤمِنُ یَری ذَنْبَهُ کَالْجَبَلِ فَوْقَهُ یَخافُ اَنْ یَقَعَ عَلَیْه، وَ الْمُنافِقُ یَری ذَنْبَهُ کَذُبابٍ مَرَّ عَلی اَنْفِهِ فَاَطارَهُ[1]: مؤمن گناه خویش را همچون کوهی در بالای سر خویش می‌بیند که همواره می‌ترسد بر سرش سقوط کند. و منافق گناه خود را چون مگسی می‌پندارد که از روی بینی او گذر کرده و او آن مگس را دور ساخته است». فرقی هم میان آدم ِکافر و مؤمنِ کافرصفت نیست. مسلمانی که وجدان او بیدار نباشد، نسبت به گناه حساس نیست.

 

2. درس‏های تاریخ و عبرت از آن

دومین واعظ و نصیحت‏گری که خدا در زندگی هر انسانی قرار داده، تاریخ است. سرگذشت‏ها و سرنوشت‏ها تکرار می‏شوند. تاریخ یک سنت است. یک جریان تکرار شدنی است. امیرالمؤمنین علی(ع) در نامة سی و یک به فرزندش می‏نویسد: پسرم، من که در زمان امت‏های گذشته نبودم، اما با خواندن تاریخ آنها، رمز موفقیت و عوامل شکست آنها را درک می‏کنم و گویی در عصر آنان بوده‏ام و اکنون انگار صدها سال عمر دارم. سرنوشت‏ها، سرگذشت‏ها، کسانی که سقوط کردند، کسانی که نزول کردند، کسانی که بالا رفتند، اینها همه تکرارپذیرند. خدا در پایان سوره یوسف می‏فرماید:« لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَى وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (یوسف/111) به راستى در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرتى است؛ ‏سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد بلكه تصديق آنچه [از كتاب‏هايى] است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيز است و براى مردمى كه ايمان مى‏آورند رهنمود و رحمتى است». خداوند این قصه را برای سرگرمی نگفته است و فرموده این قصة زیبا برای آن نیست که بخوانید و لذت ببرید، بلکه در آن برای شما عبرتی است، آن را دریابید. قهرمان‏های این داستان الان هم ممکن است باشند. زمان شما هم ممکن است یوسفی باشد، زمان شما هم ممکن است کسی باشد که به خاطر بندگی و عبادت به تعالی برسد. اینها تکرار شدنی است.

 

درسی از تاریخ

مصعب بن زبیر، بعد از مختار هشت سال حاکم عراق بود. برادرش عبدالله نیز در مکه بود. زبیر پسرعمة امام علی(ع) و خواهرزادة حمزه(ع) بود اما چه شد که آل زبیر دشمنی اهل بیت را در دل داشتند، خود حکایتی است! بگذریم، دوران حکومت مصعب مصادف بود با مرگ یزید و سپس دوران معاویه بن یزید که پس از 22 روز زمامداری از حکومت کناره‏گیری کرد و بعد از مدتی مُرد. مروان مدت زمان کوتاهی بر مسند قدرت نشست. در این روزگار بنی امیه دچار بحران و آشفتگی سیاسی و مدیریتی شده بود. پسر مروان عبدالملک بن مروان اهل مدینه و مقیم مسجد پیغمبر بود. و همیشه آنجا بود مگر ضرورتی پیش می‏آمد که پای از مسجد پیغمبر بیرون بگذارد. معروف بود به حَمامَةُ المَسجِد یعنی کبوتر مسجد. مروان در دمشق بود که مُرد و هنگامی خبر مرگ او به پسرش رسید که او در مسجد پیغمبر مشغول خواندن قرآن بود. عبدالملک بن مروان قرآن را بست و گفت: هذا فِراقُ بَینی و بَینِک! گفت: تمام شد! من تا وقتی کبوتر مسجد بودم که خلیفه نبودم. الان با مسجد پیغمبر و قرآن وداع می‏گویم و به سوی تخت خلافت می‏شتابم. از مدینه به راه افتاد و به شام رسید. در دمشق حکومت را به دست گرفت و تمام ضعف‏های سیاسی را برطرف کرد. سپاه بزرگی تشکیل داد و از آنجا به جنگ با مصعب شتافت. مصعب مرد جنگجو وشجاعی بود اما در جنگ با شامیان شکست خورد، نیروهای سپاهش پراکنده شدند و گریختند. مصعب کشته شد و سر او را برای عبدالملک فرستادند. عبدالملک در دارالامارة کوفه نشسته بود و مغرورانه سر بریدة مصعب را نگاه می‏کرد. مرد سالخورده‏ای از میان جمعیتِ تماشاگر گفت: امیر، اجازه دارم چیزی بگویم؟ عبدالملک گفت: بگوی. گفت:خدا می‏داند! من در همین عمارت بودم و دیدم که عبیدالله بن زیاد نشسته بود و سر بریدة حسین بن علی(ع) را پیش روی او نهاده بودند. خدا می‏داند! من در همین عمارت بودم و دیدم که مختار نشسته بود، همان‏جایی که اکنون تو نشسته‏ای و سر بریدة عبیدالله را برای او آوردند. خدا می‏داند! من در همین عمارت بودم و دیدم، که مصعب نشسته بود و سر بریدة مختار را برای او آوردند و اکنون تو در همان جایگاه نشسته‏ای و سر مصعب را پیش روی تو نهاده‏اند! سخن این مرد به قدری تکان دهنده بود که عبدالملک بن مروان بر خود لرزید. برخاست و گفت این عمارت شوم است، خرابش کنید.

 او اصلاً نفهمید که معنای حرف آن مرد چیست و نفهمید که این دنیا چیست و ماهیت او چگونه است. که آدم باید بترسد از بسیاری از این تخت‏ها و قدرت‏ها. تاریخ معلم بزرگی  است و دومین نصیحت‏گر انسان.

 

3. یاد مرگ

سومین نصیحت‏گر انسان در زندگی، مرگ است. پیغمبر خدا فرمود: فأَکثَروا مِن ذِکر المَوت کَفی بِالمَوت واعِظاً. اگر در زندگی معلم و نصیحت‏گر می‏خواهید، بزرگترین معلم شما مرگ است. مرگ بسیاری را متحول کرد و پیش ار آن که بمیرند به راه راست آورد. به گواهِ تاریخ؛ یاد مرگ، فکر مرگ، اندیشة مرگ و توجه به مرگ بسیاری را بیدار کرده و خیلی‏ها را زنده گردانیده است. پیغمبر فرمود: زوروا مَوتاکُم فَإِنَّهَا تَذَّکَرَکُم عَن آخِرَه. از مرده و قبر و قبرستان نگریزید، قطعاً یاد آخرت آدم را موعظه می‏کند.

امیرالمؤمنین در مراسم تشییع جنازه‏ای شرکت کرده بود. ناگهان صدای خندة جوانی بلند شد. امام متأثر شد و فرمود: بعضی گمان می‏کنند مرگ فقط برای دیگران است و سراغ آنان نمی‏رود.

حقیقتِ توجه به مرگ، در داستان‏های عرفانی و اخلاقی، فراوان توصیه شده و آمده است که یاد جهنم، یاد قیامت و یاد مرگ چه افراد بسیاری را نصیحت کرده و آنان را  بیدار کرده است.

 

بیدارشدگان

در احوالات توابین و کسانی که بیدار شده‏اند، نوشته‏اند:

جوانی از بازاری می‏گذشت، کله‏های پخته‏شده گوسفندان را درون تشتی جلوی مغازة کله‏پزی، چیده بودند. دیدن این کله‏های پخته شده و دندان‏های بیرون زده از اسکلتِ صورت و حفرة چشم‏های تهی، او را به یاد آیه‏ای از قرآن انداخت:« إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا (نساء/56) : به زودى كسانى را كه به آيات ما كفر ورزيده‏اند در آتشى [سوزان] درآوريم كه هر چه پوستشان بريان گردد پوست‏هاى ديگرى بر جايش نهيم تا عذاب را بچشند؛ آرى خداوند، تواناى حكيم است». با خود گفت خدایا، من هم باید این گونه بسوزم؟ و درد سوختن را حس بکنم؟ شروع کرد بر خود لرزیدن. پس از آن به راه درست برگشت.

 شخصی است به نام فُضَیل. به سال 105 هجری متولد شد. آیت‏الله مکارم می‏گوید از نظر ما فضیل اگر روایتی را نقل کند، از او قبول می‏کنیم یعنی او را انسان صادقی می‏دانیم. دوران زندگی او در عصر بنی عباس می‏گذرد. در جوانی راهزن قهاری بود، طوی که هرجا نام او بر زبان می‏آمد، مردم می‏ترسیدند. روزی در بیابان، رفت سر چشمه‏ای تا جرعه‏ای آب بنوشد. دختر جوانی هم آن‏جا بود. دنبال این دختر به راه افتاد تا در روستا خانة او را پیدا کرد. با خود گفت شب‏هنگام می‏آیم و این دختر را با خود می‏برم. وقتی می‏خواست وارد خانه شود، در منزلِ مجاور پیرمردی داشت قرآن می‏خواند: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ(حدید/16) آيا براى كسانى كه ايمان آورده‏اند هنگام آن نرسيده كه دل‏هايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده نرم [و فروتن] گردد و مانند كسانى نباشند كه از پيش بدانها كتاب داده شد و [عمر و] انتظار بر آنان به درازا كشيد و دل‏هايشان سخت گرديد و بسيارى از آنها فاسق بودند». فضیل تا این آیه را شنید، گفت: بلی یا رب, وقت آن رسیده است که من به راه راست  برگردم، خیلی هم دیر شده است! گفت: این آیه را برای من خوانده‏اند! شاید خدا می‏خواست پیش از آن که بمیرم، مرا بیدار کند! می‏گویند سر به بیابان می‏گذاشت و گریه‏کنان می‏گفت: بلی! یا ربِّ قدآن!

 

چکیدة کلام

این سه واعظ، این سه نصیحت‏گر که در روایات، اهل بیت به ما معرفی می‏کنند، برای این است که هر وقت در زندگی نیاز به بیداری داریم و به دنبال نصیحت‏گری هستیم که ما را نصیحت کند به سراغ این سه واعظ برویم:

  1. 1. واعظ درون یا نفس لوامه یا وجدان، نصیحت‏گر خوبی است.
  2. 2. دومین نصیحت‏گر بزرگ تاریخ است. در قرآن کریم چندین بار آمده است که در زمین سفر کنید و بر آثار به جای مانده از گذشتگان با دقت نگاه کنید و عبرت بگیرید:

قُلْ سِيرُواْ فِي الأَرْضِ ثُمَّ انظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (انعام/11)

بگو در زمين بگرديد، آنگاه بنگريد كه فرجام تكذيب‏كنندگان چگونه بوده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ (نمل/69)

بگو در زمين بگرديد و بنگريد فرجام گنه‏پيشگان چگونه بوده است.

قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(عنکبوت/20)

بگو در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده است؛ ‏سپس [باز] خداست كه نشاه آخرت را پديد مى‏آورد خداست كه بر هر چيزى تواناست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلُ كَانَ أَكْثَرُهُم مُّشْرِكِينَ (روم/42)

بگو در زمين بگرديد و بنگريد فرجام كسانى كه پيشتر بوده [و] بيشترشان مشرك بودند چگونه بوده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا قُرًى ظَاهِرَةً وَقَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَأَيَّامًا آمِنِينَ (سباء/18)

و ميان آنان و ميان آباداني‏هايى كه در آنها بركت نهاده بوديم، شهرهاى متصل به هم قرار داده بوديم و در ميان آنها مسافت را به اندازه مقرر داشته بوديم؛ در اين [راه]ها شبان و روزان آسوده‏خاطر بگرديد.

 


اگر شامه باطنی ما سالم باشد می توانیم تشخیص دهیم و می توانیم اطلاعات را بگیریم.    (الهی قمشه ای)